- هامون ایران - https://www.hamooniran.ir -

خاطرات طلایی تمام عمرم، زندگی در مهاباد بود | برشی از خاطرات شفاهی کتایون وحدت

برشی از خاطرات شفاهی کتایون وحدت؛
خاطرات طلایی تمام عمرم، زندگی در مهاباد بود

 

مصاحبه، تدوین و نگارش:

سید قاسم یاحسینی

 

 


در مهاباد، خانه ما تا خانه همسایه بعدی، زمین وسیعی وجود داشت که پُر از انواع گیاه و بوته بود. ما در زمین‌ها برای خودمان می‌گشتیم و دانه‌های گُل‌ها را می‌چیدیم و بدون آن‌که حتی بشوییم، می‌خوردیم! مادرم هم خبر نداشت! فکر می‌کرد داریم بازی می‌کنیم! نمی‌دانستیم که ممکن است برخی گیاهان سمی باشد! خدا رحم کرد، البته نه آن جارو! که مسموم نشدیم، تشنج نکردیم و بیهوش نشدیم! فکر کنم در آن سن که بودیم، هرگونه ویروس، میکروب و سمی از ما وحشت داشت!
برای بازی یا من به خانه دوستان همسایه می‌رفتم یا آن‌ها به خانۀ ما می‌آمدند. در حیاط بزرگ خانه، دنبال هم می‌دویدیم. خاله‌بازی می‌کردیم. الک دولک، چوب‌بازی، گرگم به هوا، هفت سنگ و … مجسمه‌بازی و … بازی می‌کردیم. با تکه گچی روی زمین جدول می‌کشیدیم و یک پا و دوپا توی خانه‌های جدول برای خودمان می‌پریدیم. چه بازی خوشی بود! گاهی هنوز هم هوس انجام آن بازی‌ها می‌کنم!
دوستان هم‌بازی‌ام هم دختر بودند و هم پسر. جالب این که به قول امروزی‌ها هرگز هم احساس «دیگری» به آنان نداشتم. یکی از آنان بودم. در عالم کودکی، هیچ شناخت و درکی هم از شیعه و سنی نداشتم. با همه می‌شد و باید بازی کرد! وسط حیاط یک تلمبه آب بود. یکی از بازی‌های مُفرح ما، تلمبه بازی بود. تلمبه را روشن کرده و روی هم آب می‌پاشیدیم، جیغ می‌کشیدیم، می‌خندیدیم و گاهی هم می‌زدیم زیر گریه!
مادرم که در تهران در دنیای مدرنی زندگی کرده بود، یک باره در آذربایجان و شهرهایی چون اُشنویه و نقده افتاده بود، با صبر، متانت و آرامش زندگی می‌کرد. همیشه با لبخند با دوستانم که خیلی هم شیطان و اهل سر وصدا بودند، برخورد می‌کرد. برای آنان کیک و شیرینی می‌پخت و خلاصه خودش را به تمام معنا فدای زندگی، همسر و فرزندانش کرده بود. همیشه شاد، خوش و صبور بود. گاهی به یاد ندارم که مرا تنبیه کرده باشد. تصور من از تنبیه، همان جارو/خدا بود و بس! پدرم هم آرام بود. هیچ گاه یاد ندارم پدر و مادرم صدایشان را بلند کرده یا عصبانی شده باشند. این در حالی بود که مادرم از همه چیز گذشته، حتی شغل و استقلال مالی‌اش را از دست داده و به‌جایی پرتاب شده‌بود که از امکانات اولیه زندگی شهری هم محروم بود. با این همه، مثل یک زن اصیل ایرانی، خم به ابرو نمی‌آورد و صبورانه با پدرم و فرزندانش زندگی می‌کرد.
تابستان که می‌شد، مادرم، من و خواهرم سودابه برای گذراندن ایام تعطیلات به تهران و منزل مادر سلطنت می‌رفتیم. مادربزرگ یا مادرم برای ما عروسک‌های خوشگل می‌خریدند. انواع عروسک‌های پارچه‌ای و پلاستیکی، با لباس‌های شیک و زیبا و گیس‌های طلایی! همۀ خریدهای ما از تهران بود. مادرم حتی سنجاق سر هم از تهران برای ما می‌خرید. خودش هم که خیاط ماهری بود، لباس‌های شیک و مُد روز فرانسوی برایمان می‌دوخت.
در مهاباد، دخترهای محلی با حسرت و آه، به عروسک‌ها، لباس‎‏های زیبا و حتی سنجاق سرهای من نگاه می‌کردند. برای بازی با عروسک‌های یونیکِ من، بیشتر دخترهای محله و همسایه به خانه ما می‌آمدند. وقتی آن لباس‌های شیک را می‌پوشیدم و از خانه بیرون می‌رفتم، همۀ نگاه‌های دختران هم سن و سالم و حتی زن‌های بزرگ، به من دوخته می‎شد؛ راستش حس خوشی به من دست می‌داد که تک هستم! دروغ چرا؟
شاید بد نباشد چند کلمه هم درباره غذاهایی که مادرم می‌پخت حرف بزنم! از منظر تاریخ اجتماعی فکر کنم به درد بخورد! فرهنگ و رژیم غذایی مادرم به‌نوعی چند شهری بود! خودش تهرانی بود، مادرش نهاوندی و لُر، پدرش شمالی، شوهرش تُرکِ اردبیلی. این بود که غذاهایی که می‌پخت، هم شمالی بود و هم لُری، هم تهرانی و گاه تُرکی و حتی فرانسوی! صبحانه معمولاً تخم‌مرغ، شیر، پنیر، خامه، سرشیر و نان و چای بود. البته نه همه با هم! کله‌جوش هم می‌پخت. یک غذای لُری. غذایی است که با کشک و بادمجان سرخ کرده درست می‌شود. (در فرهنگ غذایی بوشهر ترید کشک مرسوم است.) انواع آش‌ها هم پخته می‌شد. از آش غوره، آش بلغور، آش سبزی، آش گندم گرفته تا آش بادمجان. با بلغور و رشته چند نوع غذا می‌پخت که خیلی هم اشتهاآور و خوشمزه بود. این‌ها بیشتر منوی غذایی لُری است! غذای شمالی هم که جای خودش داشت: مرغ‌تُرش، باقالاقاتوق، میرزاقاسمی، ماهی و … چون پدرم تُرک بود، مادرم مرتب آبگوشت بار می‌گذاشت. کوفته (چوفته) هم که جای خودش داشت. مادرم دختر که بود، در تهران کلاس آشپزی و شیرینی‌پزی رفته بود. جزء نفراتی بود که به کلاس‌های درس آشپزی خانم رُزا منتظمی رفته بود. (آن سال‌ها هنوز کتاب آشپزی این خانم منتشر نشده بود، اما در تهران کلاس داشت و آموزش می‌داد. یکی از شاگردهایش هم مادر من بود.) بنابراین مادرم خوب بلد بود غذاهای ایرانی مختلف و همچنین غذاهای خارجی عمل بیاورد.
منزل ما در مهاباد در محله مسیحی‌نشین شهر بود. در مهاباد تعداد زیادی مسیحی زندگی می‌کردند. سطح عمومی زندگی آنان از مردم بومی شهر، بهتر بود. محله خوب و تر و تمیزی هم داشتند. به آن خیابان جام‌جم می‌گفتند! خانه‌های مرتب و نوسازی داشت. این بار دوستان و همبازی‌هایم مسیحی هم بودند! کنار مرکز رادیو و تلویزیون هم ساختمان سازمان زنان مهاباد بود. بعد از مدتی، مادرم عضو سازمان شد.
برخی اهالی محله جام‌جم، با خودشان به زبان ارمنی صحبت می‌کردند، اما با مردم دیگر و ما، فارسی حرف می‌زدند. مردمان آرامی بودند. من با دختری ارمنی و هم سن و سال خودم به اسم سارا، آشنا و دوست شدم. همسایه ما بود. اغلب اوقات، یا من به خانه آن‌ها می‌رفتم و یا او به خانه ما می‌آمد. در حیاط خانه‌های همدیگر، بازی و جست‌و‌خیز می‌کردیم. هیچ وقت وارد اتاق خانه‌های هم نمی‌شدیم. هرچه بود، در حیاط بود و بس. دوست‌های ارمنی دیگرم آنینا و سهیلا نام داشتند. با این سه، دوست صمیمی بودم. یادم است درگردن هر سه نفر صلیب بود، اما من هرگز کنجکاو نشدم که حتی بپرسم، صلیب چیست و چرا از گردن آویخته‌اند؟ چنان گرم شیطنت، خاله‌بازی و جست‌و‌خیز بودیم که مجالی برای چنین کنجکاوی‌هایی الهیاتی پیدا نمی‌کردم. مادرم هم با زنان و ارمنی همسایه دوست صمیمی شده بود. به خانه آنان می‌رفت و آنان هم به خانه ما می‌آمدند. چای، میوه، شیرینی، کیک و گاهی غذا می‌خوردند. مادرم به برخی از زنان، چیزهایی که در تهران آموخته بود، یاد می‌داد. چه چیزهایی؟ نمی‌دانم!
من چندین بار که به خانه دوستان مسیحی‌ام رفتم، متوجه بوی خاصی شدم که به مشامم می‌خورد کمی شبیه بوی سرکه! عجیب که اغلب آن خانه‌ها، همین بو را می‌داد! از مادرم درباره علت این بو پرسیدم. گفت که احتمالاً بوی سوسیس و کالباس است که آنان در خانه می‌سازند و در آشپزخانه‌های خود آویزان می‌کنند. من هیچ وقت به آشپزخانه آنان نرفتم. ارمنی‌ها آدم‌های خوش لباسی بودند. خیلی شیک لباس می‌پوشیدند. ضمناً عموماً هم زیبا بودند. زن و مرد. بچه‌های آنان مثل عروسک، قشنگ بودند.
خانه‌های ارمنی‌ها در مهاباد شبیه هم بودند، اما داخل آن‌ها پر از وسایل ارزشمند، زیبا و گران‌قیمت بود. از بیرون خانه‌ها معمولی به نظر می‌رسیدند، اما وارد خانه که می‌شدم، لوازم و وسایل عجیب و قیمتی می‌دیدم. میز و صندلی‌های قشنگی داشتند. مادرم به من از همان کودکی آموخته بود که بندگان خدا، همه یکی هستند. هیچ فرقی با هم ندارند. باید با همه به احترام رفتار کرد. شاید به خاطر این نوع تربیت و خصلت چند فرهنگی مادر و پدرم، طوری تربیت شدم که انسان بودن برایم برجسته شد نه ملیت، شهر، نژاد و مذهب. در عالم کودکی، فرق بین شیعه، سنی، ارمنی، کُرد و تُرکی تشخیص نمی‌دادم. همه یکی بودند و بودیم. اگر بخواهم فلسفی بگویم، در آن سن هیچ درکی از «دیگری» نداشتم. همه آشنا، دوست و صمیمی بودند. خوش‌ترین خاطرات طلایی تمام عمرم، زندگی در مهاباد بود. همه چیز خوش بود. غم و غصه با ما قهر بود! هرچه بود، خوشی، شادی، شیرینی و تفریح بود. چه دنیای فانتزی و شیشه‌ای قشنگی! کاش هزار سال در همان حال و احوال می‌ماندم! اما به قول فروغ عزیز: آن روزها رفتند!
من عاشق برنامه کودک بودم. خصوصاً اجرای خانم برومند و قصه‌های خانم هاتفی! کارتون‌های والت دیسنی، تنسی‌تاکسیدو و برنامه اورنگ و مهرنگ هم بود. عاشق موسیقی برنامه اورنگ و مهرنگ بودم. بعدها که بزرگ شدم، فهمیدم آن موسیقی، ساخته موتسارت، آهنگساز مشهور آلمانی، است. من زیاد اهل دیدن سریال‌های ایرانی و خارجی نبودم. اما مادرم مشتری پر و پا قرص سریال مرادبرقی بود! وقتی این سریال پخش می‌شد، خیابان و کوچه‌ها خلوت می‌شدند. هیچ وقت، حتی حالا، حال و حوصلۀ تماشای سریال نداشته و ندارم. حوصله‌ام سر می‌رود! تماشای فیلم‌های سینمایی را ترجیح می‌دهم.
در مهاباد یک خانقاهی بود که برای من جالب بود. آن موقع حدود هفت سالم بود. صوفی‌ها و دروایش چندی مقیم این خانقاه بودند. یکی از سرگرمی‌های من این بود که بروم در خانقاه و حرکات و سکنات دروایش را نگاه کنم. کارهای عجیبی هم می‌کردند که بیشتر به سحر و جادو شباهت داشت. مثلاً سیخ آهنی را از این طرف لب وارد کرده و از آن طرف خارج می‌کردند. شیشه ریز شده می‌خوردند. از دهانشان آتش بیرون می‌آوردند! (انگار اژدها بودند!) کارهای خارق‌العاده می‌کردند. برای من در آن سن و سال، تماشای چنین حرکات و صحنه‌هایی هم جالب و عجیب بود و هم کمی ترسناک! مگر آدم می‌تواند شیشه بخورد؟
کنار خانقاه چشمۀ آبی بود که در نظر مردم آب متبرکی محسوب می‌شد. مردم معمولاً وقتی برای تماشا به خانقاه می‌رفتند، شیشه یا ظرفی با خود برده و به عنوان تَبَرُک، مقداری آب برمی‌داشتند و به خانه آورده و خودشان خورده و کودکانشان هم می‌خوراندند. در نظرشان آبِ شفابخش بود. یادم نیست مادر یا پدرم هم از آن آب به خانه ما آورده باشند و احیاناً من هم از آب به اصطلاح مُتبرک، خورده باشم.

 

این متن، بخشی از کتاب “باله با ویروس­ها!” (خاطرات شفاهی دکترکتایون وحدت از کرونا در بوشهر) که سیدقاسم یاحسینی به نگارش در آورده و توسط انتشارات هامون نو در زمستان ۱۴۰۳ منتشر خواهد شد.