- هامون ایران - https://www.hamooniran.ir -

عشق و بیرون کشیدن کسی از خودش | دکتر مصطفی مهرآیین

عشق و بیرون کشیدن کسی از خودش

 

دکتر مصطفی مهرآیین

جامعه شناس و اندیشمند معاصر

 

نسبت میان عشق و شورمندی

به‏ عقیده‏ من، ما می ‏توانیم به چیزی تحت‏ عنوان حکمت عشق برسیم. ما فلسفه را عشق به حکمت تعریف و معنا می‏کنیم. پس اگر فلسفه عشق به حکمت است، یکی از پیامدهای عشق این است که جامعه یک گروه حکیم می‌سازد؛ یعنی، جامعه‌ای که دانا است و یا به زبان اریک فروم، مردمی که در کنار دانایی، دلسوزند و دارای ویژگی‏های دیگری‏ اند که به آنها اشاره می‏کند. اما بحث من این سوال است: خود عشق چیست (چه معطوف به فلسفه باشد، چه معطوف به زندگی یا هر چیز دیگری)؟ به همین دلیل، من سال‌ها بحث عشق را در وادی های متفاوت، بیشتر در نظریات جامع‏شناسان و فیلسوفان، دنبال کردم. البته که مثلاً در ادبیات هم رولان بارت، در کتاب سخن عاشق، قطعات عاشقانه ای را از دنیای فسلفه و آثار ادبی جدا کرده و مراحل عشق را مبتنی بر این قطعات تشریح کرده است.

شورمندی، مفهومی کلی تر و فراتر از عشق رمانتیک میان دو نفر است و بیشتر به واژه فیلیا یا آگاپه نزدیک است. آگاپه همان توصیه عاشقانه‌ای است که عیسی مسیح داشت: اینکه همسایه‌ات رو دوست بدار. فیلیا هم به معنای عام دوست ‏داشتن دوستی است. من معتقدم این دو مفهوم بدون عشق رمانتیک ممکن نیستند؛ یعنی، اصولاً در قسمت عاشقانه‏ زندگی است که شما می‌توانید آن وسعت وجودی را که لازمه‏ آگاپه یا فیلیا است پیدا کنید. اگزیستانس عاشق کجا ممکن می‏شود؟ جایی در همین رابطه‏ عاشقانه میان دو نفری که با عشقی رمانتیک کنار یکدیگر قرار می‏گیرند. فرد پیش از این تجربه، به مادرش عشق دارد، در عالم دوستی عشق دارد، در نوجوانی دوستی می‌کند، ولی همه‏ این‌ها زمانی ممکن می‏شود که آن عشق رمانتیک فهم می‏شود، تقویت می‏شود، محصول و تحولی در درون فرد ایجاد می‌کند؛ یعنی، همین جمله از رولو می که عشق و پرورشِ عشق نیازمند شور و اشتیاق است. من آن احساسی را که فرد پیش از عشق رمانتیک نسبت به مادر و دوستش دارد از جنس عشق نمی‌بینم، بیشتر از جنس محبت، وابستگی و دلبستگی می‏بینم. فرد در تجربه‏ عشق رمانتیک این احساسات را بروز می‏دهد. درواقع حاصل آن محبت به مادر و دوست در این نوع ارتباط نشان داده می‏شود. اینجاست که می‏فهمیم فرد چقدر تربیت عاشقانه داشته است و چقدر دوست‏ داشتن در وجودش ممکن شده است.

 

جنس شورمندی نوجوانان امروزی

به زبان پی‌یر بوردیو، ما چیزی به عنوان جوانی یا نوجوانی ثابت و ذاتی نداریم. این مفهوم یک برساخت اجتماعی است. در گذشته به یک شکل برساخت شده و در جهان امروز به شکلی دیگر برساخت می‏شود. در گذشته نوجوانی با عشق به حکمت، فلسفه و دانایی همراه بوده، تمایل بیشتری به مرید یک مراد شدن وجود داشته و آموزش‏ دیدن در مکتب‏خانه‌ها حکایت از نوجوان بودن داشته است. پس آن نسل‏ها به‏ سوی شعر و ادبیات و فلسفه سوق داده شده اند. همچنین، عمر انسان‏ها خیلی کوتاه‏تر بوده است؛ انسان‏ها عمدتاً ۳۰ تا ۴۰ سال عمر می‌کردند و به همین دلیل در سن ۳۰ تا ۴۰ سالگی پیر می‌شدند؛ منظورم از پیرشدن، تبدیل‏ شدن به انسان‌های فرهیخته و حکیم است. عمدتاً هم به دلیل بیماری‌هایی مثل طاعون و وبا یا اتفاقات طبیعی مثل سیل و زلزله یا بواسطه نبود امکانات، یا کشتارها و جنگ‌ها و امثال آن عمرشان کوتاه بوده است. در جهان مدرن، میانگین عمر ما به ۷۰ یا ۸۰ سال می‌رسد. این موضوع به یکی از معضلات جهان مدرن تبدیل شده است، چراکه انسان بیکار نمی‌داند با باقی عمرش چه کند.

در گذشته افراد به اینکه در نوجوانی و جوانی عالم شوند و شورمندی داشته باشند، عاشق شوند، عارف و پیر و دانا شوند تمایل داشتند و امروزه ما با یک چرخه برعکس مواجهیم؛ یعنی اغلب پیرها هستند که می‌خواهند جوان شوند. به همین دلیل است که این همه عمل زیبایی و بوتاکس و به خود رسیدن و جلب توجه کردن و غیره وجود دارد. پاسخ به نیازهایی مثل زیبایی، خوش‌تیپی و خودنمایی یا مفهوم عام شورمندی به‏ معنای هیجانی بودن یا احساساتی و عاطفی‏ بودن (نه به‏ معنای مثبت) متعلق به دوران نوجوانی است ولی در جهان امروز پیرها با توجه به امکاناتی که ایجاد شده، به این سمت و سو حرکت می کنند.

اگر بخواهیم این موضوع را دقیق‏تر بررسی کنیم، باید به دو خصلت برجستۀ جهان امروز بپردازیم: خصلت نمایشی و خصلت بازی‏. خصلت نمایشی یعنی بیرونگی، یعنی فرد بیشتر در پی این است که خودش را بیرون از خودش به نمایش بگذارد، یعنی معطوف به دیگران زندگی می‏کند. درحالی‏که آن شور و حال عاشقانه‌ای که در ادبیات جهان گذشته یا در فلسفه گذشته وجود داشته، حاصل تحولات درونی بوده است؛ یعنی، مربوط به نوجوانان و جوانانی که در درون خودشان سیر می‏کردند، چه به شکل کلبی مسلکی، چه به شکل رواقی‌گری، چه به شکل فلسفه یا به شکل عرفان اسلامی و غیره. آن شورمندی معطوف به درون بوده است. امروزه اگه شورمندی وجود دارد معطوف به بیرون است.

و همچنین، امروزه بیشتر افراد در پی بازی‏ کردن هستند؛ میل شدید به پلی‏ استیشن و گیم و گوشی، یا بادی‏ بیلدینگ به معنای بدنسازی حرفه ای، میل به فوتبال، میل به انواع ورزش‌ها و گسترش کلاس‌های ورزشی، زمین‏های ورزشی، یا پارتی و دوردور کردن و گشتن و ماشین‏ سواری و موتورسواری، یا دختربازی، همه این‏ها به‏ نوعی بازی‏هایی است که در جهان امروز شاهدش هستیم. به ‏عبارت دیگر، سوال دائم نسل جدید این است: انسان مطلوب کیست؟ یا به زبان اریک فروم، معشوق مطلوب کیست؟ همراه با این بیرون ‏بودگی، به زبان گی‏ دبور، انفعال وجود دارد. در نسل نوجوان امروزی ما، پذیرا‏بودن یا تاثیرپذیری بیشتر است. به همین دلیل می‌پرسند معشوق مطلوب کیست؟ یعنی بیشتر از اینکه عاشق‏ بودن برایشان معنا داشته باشد، معشوق‏ بودن مهم است. به همین دلیل دائماً می‌پرسند: مد روز چیست؟ رنگ روز چیست؟ کفش روز چیست؟ الان باید تنگ پوشید یا گشاد؟ کجا‏ها باید رفت؟ چه مقدار پول باید دم دستشان باشد؟ این پرسش‏ها و میل را در نمایش تن و دنبال‏ کردن اسلوب‌های مد روز جهان برای مصرف‏ می‏توان دید. نمونه‏ هایش را هم می توان در تصاویر، صفحات اینستاگرامی، یا به طور کلی در فضای مجازی یا پاساژها و بازارها پیدا کرد. این نسل در ادبیات شورمندی و عاشقی نیز می‏خواهد خودش را بروز دهد، پس از اصطلاحاتی استفاده می‏کند که متعلق به جهان خودش است. برای مثال در ترانه هایش از چشم قرمزها می‏گوید؛ یعنی کسانی که علف می‏کشند. این وجه غالب نسل امروزی ماست، درحالی‏که من منکر ارزش وجودی و هویتی بخش‏های دیگر این نسل نیستم. مثلاً نسل مترجم امروزی جامعه‏ ما عمدتاً از سن ۱۷ یا ۱۸ سالگی ترجمه را شروع کرده‏ اند. درون این نوجوانان، میل به حکمت و دانایی و این نوع از شورمندی را می‏بینیم. عده ای از مترجم‏ان آثار جدی فلسفی متولد دهه‏ هفتادند. یا کسانی که پیش‏تر درباره‏ حضورشان در جنبش زن زندگی آزادی صحبت کرده‏ ام، کسانی که تمدن‏ سازند، عاشقند، اهل فکرند، به دنبال آزادی ‏اند، می‏خواهند تجربه کنند. اما این عده اکثریت این نسل را تشکیل نمی‏دهند.

پس امروزه بیشتر نوجوانان را با ویژگی‏هایی مثل توجه به تن و مد، بازی، بیرونگی و نمایش، خودنمایی و بروز، انفعال و تاثیرپذیری از مصرف می‏بینیم. این شورمندی نوعی شورمندی منفعل است؛ یعنی، بیشتر نوجوانان تحت ‏تاثیر رسانه، مد، سلبریتی‏ها و شخصیت‏های مهم و مطرح در جهانند. به عبارت فلسفی‏تر، فاصله‏ ای بین جهان سرمایه یا جهان ثروت یا جهان نمایش با نوجوان و جوان امروزی وجود دارد، به‏ صورتی‏که جوان و نوجوان فکر می‏کند در یک وضعیت نادانی نسبت به این جهان قرار دارد؛ یعنی، این دوران همیشه یک قدم جلوتر از اوست. مثلاً خود مد کشنده‏ مد است، چون دائم و هرروز مصرف می‏شود و یا اینکه چه کاری و چه کسی و چه چیزی مهم است، دائم تغییر می‏کند. سلبریتی‌ها دائماً تغییر می‏کنند، لباس‏ها دائماً عوض می‏شوند، چهره ‏های مطرح فوتبالی دائماً تغییر می‏کنند. پس اگر اینطوری نگاه کنیم، جهان همواره یک قدم جلوتر است و تعین می‏کند که تو چه چیزهایی را در هویت خودت جا دهی. این جهان به نوعی احمق‏ کننده هم است. همین فاصله‏ ای را که به وجود می‏آورد خودش یک جهل است. یا به عبارتی دیگر، وضعیتی است که استثمار می‏کند، خلع می‏کند، چیزی که گی دوبور و رانسیر و آگامبن و فلاسفه دیگر درباره ‏اش گفته ‏اند. این وضعیتی که در آن فرد احساس می‏کند دائماً از جهان سرمایه عقب است و دائماً هم جهت داده می‏شود چراکه نظام سرمایه هم در این وضعیت نادان است و در پی این است که بداند چه چیزی به عنوان دانایی یا مطلوب جهان درنظر گرفته می‏شود تا همان را عرضه کند. این نظام هم دائماً به این می‏اندیشد که چگونه یک گام از نوجوانان جلوتر باشد و تحت ‏تاثیرشان قرار دهد.

تحقق این مباحث در خیابان‏ها اتفاق می‏افتد چراکه مدرنیته عاشق دنیای خیابان‏هاست. مدرنیته نافی و دشمن خانه است. خانه محل خواب و سکون است، درحالی‏که خیابان محل حرکت و شورمندی، محل ماشین، موتور، مصرف، پاساژها، حرکت، گشت ‏گذار و غیره است. در جامعه‏ ما خیابان‌ها به نوعی بسته‏ اند، چون تحت کنترل نظامند، نه مردم. خیابان یک اصول و قواعدی دارد که دائماً نظارت می‏شود. پس ما بروزدادن را به طور جدی در جامعه نمی‌بینیم، در خانه می‏بینیم. یعنی ما مدرنیته را به جای اینکه در خیابان تجربه کنیم، در خانه تجربه می‏کنیم.

پس دنیای مدرن به‏ دنبال این است که چه چیزی می‏تواند فرد را درون فرآیند مصرف‏ کردن قرار دهد، اما این نکته را هم باید درنظر گرفت که مصرف با یک هم‏بسته‏ روانی دیگر نیز همراه است: خودبیانگری. همان مفهومی که مرتبط با آرای گی‏ دبور است. بارزترین ویژگی نوجوان در جهانی که متکی بر بازی و نمایش است، تمایلش به بیان‏ کردن خودش است. (البته بازی‏ هم نوعی از نمایش‏ دادن است.

همه‏ بازی‏ها تماشاگر دارند، حتی در بازی دونفره‏ سکس هم نوعی تماشاگر درونی وجود دارد.) این بیانگری در دنیای هنر شکل مستقلی به خودش گرفت که آن را به اکسپرسیونیسم می‏شناسیم، همان میل به express یا بیان کردن.

بیانگری مهم‌ترین ویژگی دنیای سرمایه داری است. سرمایه داری مرکب از دو بخش تولید و مصرف است. به هنگام بحث از تولید که سرمایه داری نیازمند نیروی کار است، به افراد جامعه این پیام را می‏رساند که نوجوانان آنها باید تربیت شوند، عاقل شوند، به مدرسه و دانشگاه بروند تا بتوانند به نیروی کار تبدیل شوند. اگر این نظام به هنگام بحث از تولید و تربیت نیروی کار می کوشد آن شور و هیجان را به انضباط دربیاورد، به هنگام بحث از مصرف، فضاهای مصرف در یک محیط مدرن (مثل خیابان و پاساژ) را تبدیل به میدان بروز شورمندی، بیانگری، حرکت و دیوانگی می کند. مدرنیته در اینجا خواب و سکون و کنترل نمی‏خواهد، مدرنیته می‏گوید: ناخودآگاهت را بیرون بریز! ایگو و سوپرایگویت را کنار بگذار! (به جز در مواردی که منجر به قانون‏ شکنی شود.) این اتفاق در جامعه‏ ما نمی ‏افتد و این بیرون‏ ریزی بدلیل کنترل نظام سیاسی بر خیابان و فضاهای عمومی بیشتر به فضای خانه محدود می‏شود. این موضوع را به‏ خصوص در آن دسته از فیلم‏های ایرانی می‏بینیم که داستانشان حول ‏محور روابط دوستانه و آشنایی هایی است که در خانه‏ ها رخ می‏دهند. بنابراین، در جامعه‏ ما نزاع سنت و مدرنیته هم بیش از هر جای دیگری خودش را در خانه‏ ها نشان می‏دهد؛ قتل‏های ناموسی، خودکشی‏ها، درگیری‏ها، خشونت‏های کلامی و غیره از نمونه های این نزاع هستند.

 

عاشقانه نگاه‏ کردن به دیگری

از سنی که به زبان فروید خفتگی جنسی به پایان می‏رسد و فرد با آشکارگی دوباره‏ میل جنسی روبه روست، دیگری آینه‏ فرد نیست و به ابژه‌ی عشق او تبدیل می‏شود، دیگری برای فرد به یک انسان دیگر تبدیل می‏شود. در اینجا دیدن و دیده شدن مهم می شود، نگاه کردن و نگاه شدن مهم می شود. اصولا چشم مهم می شود.ما در جهان با دو چشم ناظر روبروییم. چشم اول چشم خدایان در ادیان مختلف است.در اینجا انسان منفعل است.چشم دوم چشم سرمایه داری است که باز هم انسان امروزی، خصوصا جوان امروزی را تبدیل به انسان منفعل می کند.چشم سرمایه داری نه مثل چشم خدا در ادیان مختلف است که به انسان بگوید نماز بخوان و عبادت کن، یا وجدان معذب و گناه‏ آلودی در فرد به‏ وجود بیاورد.چشم سرمایه‌داری (که آن هم به یک زبان بنیامین همچون چشم خداست) به انسان میگوید خوش‏تیپ باش و خودت را این‏طوری بیان کن و فلان چیز را مصرف کن و غیره. این دو خدا، یا این دو چشم، از زمانی به بعد برای انسان به چشم دیگری تبدیل می‏شوند.بعد از این دیگرانند که تو را منفعل می سازند و به تو می گویند باید چه باشی تا ما تو را تایید کنیم.به همین یکی از مهمترین بیماری های دوران ما مهرطلبی است. این اتفاق چه حاصلی برای انسان به ‏لحاظ فلسفی دارد؟ وقتی انسان گرفتار دنیاست، یعنی همان شورمندی معطوف به لذت‌های بیرونی، در واقع او فقط در یک دنیای تناهی و محدود حرکت می‌کند. آن جهل و نادانی در جهانی که یک قدم جلوتر از اوست، به او جهت می‏دهد و تعیین می‏کند که انسان مطلوب امروزی چه کسی است و باید چگونه باشد. مثلاً ما در دهه‏ شصت درس می‏خواندیم تا کنکور قبول شویم و دانشگاه برویم. نوجوان مطلوب امروز به ‏دنبال این است که میلیاردر شود، یوتیوبر شود و به ‏نوعی بتواند خودش را نمایش دهد و به یک چهره‏ مهم تبدیل شود. پس این موضوع حدود و حد و مرزهای فرد را تعیین می‏کند و نشان می‏دهد. فرد بعد از رسیدن به این نقطه، به‏ لحاظ روانی، خسته و کسل می‏شود. اما مواجهه با چشم یک انسان، مواجهه با یک نامتناهی است. چشم انسان دیگر چشم رازآلود است. در مرحله‏ قبلی، پول و علف و الکل و خوش‏تیپی مسئله است. در این مرحله، خود آن انسان دیگر برای فرد به یک راز تبدیل می‏شود.عشق یعنی راز شدن فرد دیگر در جهانی که می خواهد فرد تبدیل به نمایش و بیان جسمانی و هویتی و سکس شود.

مشکل بزرگ دوران و زندگی ما، به قول گابریل مارسل، این است که ما بلافاصله دوباره راز را هم به مسئله تبدیل می‏کنیم. یا به قول رولو می، ما به جامعه‏ اسکیزویید تبدیل شده‏ ایم؛ یعنی جامعه‏ بی‏ احساس، جامعه‌ای که نمی‏تواند ارتباط بگیرد، نمی‏تواند در عشق‏ ورزیدن تداوم داشته باشد، می‏خواهد عشق را به سکس تقلیل بدهد، می‏خواهد عشق را در قلمروی تنانگی نگه دارد. این امر فقط در سنین نوجوانی و جوانی رخ نمی‏دهد، جامعه‏ بزرگسال و پیر هم درگیرش هستند. برخی پیرها هم به قول خودشان می‏خواهند روابط مختلفی را تجربه کنند، به اشکال مختلفی خودشان را نمایش دهند؛ با ماشین‏ها و خانه‏ هاو ویلاها و تحت عنوان‏هایی مثل شوگرمامی و شوگرددی و غیره. اصطلاحاتشان هم مرتبط با جهان امروزی با ویژگی‏هایی است که برشمردم.

اما دنیای عشق دنیای رو به ‏روشدن با چشم یا چهره‌ای است که، به قول لویناس، مثل خداست؛ یعنی، یک راز نامحدود است. این راز تعدادی هم‏بسته‌های روانی همراهش دارد؛ مثل دلتنگی، شیفتگی، خواستن زیاد، اعصاب‏ خوردی‌های نبود معشوق، گریه‌کردن، شاعرشدن، عاطفی ‏شدن، وسعت وجودی پیدا کردن، مهربان ‏شدن، اینکه فرد به دیگران کمک می‏کند، یا اینکه چون فرد عاشق است دیگران را هم دوست دارد، که یکی از صفات عشق است. فقط کسانی که به چشم عاشق به جهان نگاه می‌کنند، می‌توانند این جهان را سلامت، استوار و محکم نگه دارند. به زبان عرفانی، این چشم همان چشم خداست و عاشق به یک معنا نگاه خداگونه دارد، خدایی که جهان را فراموش نکرده است. امروزه در فلسفه می‏گویند خدا جهان را فراموش و رها کرده است. اما اگر وجود خدایی را بپذیریم که بنده‌هایش را خلق کرد و وقتی آدم و حوا از بهشت بیرون رفتند، به شکلی از آن‏ها مراقبت کرد و نگرانشان بود که به آنها لباس داد( خدایی که ما می‌دانیم خیاط است و با آن لباس از آن‏ها مراقبت کرد). نگاه عاشق مانند همان نگاه مراقب و عاشق خداست. درواقع، مراقبت‏ کردن از دیگری پله ‏پله آن راز را آشکار می‏کند و به وجود انسان وسعت می‏بخشد. این گونه است که فرد دربرابر یک امر نامتناهی می‏ایستد. منظورمان ایستادنِ گشوده دربرابر فرد مقابل است؛ یعنی، قرار نیست به پشت سرش نگاه کند یا در گذشته‏ اش تجسس کند. این تجسس به ابزاری برای تحقیر و سلطه و فشار تبدیل می‏شود. عاشق قرار است به طرف مقابلش اجازه دهد خودش را بروز دهد. این کار همان education است؛ آموزش نه به‏ معنای پرکردن طرف مقابل با اطلاعات، بلکه به‏ معنای بیرون‏ کشیدن کسی از خودش. کار عاشق هم دقیقاً آموزش هست.

به قول پدیدارشناس‏ها، عاشق یک رویِ آورندگی و معشوق یک رویِ دادگی دارد و عشق حاصل تداخل این دو روی آورندگی و دادگی است. به همین دلیل عشق رمانتیک حاصل گفتگو است. عشق جهانِ گفتگو یا گفت‏ و شنود است. تا آخرین جمله‌ای که دو نفر بیان می‏کنند، عشق باقی است. یکی از دلایلی که نسل جدید امروز نمی‌تواند عشق را به این معنا تجربه کند، ناتوانی در گفت ‏وگو کردن است. این نسل گرفتار اوتیسم است؛ بیشتر رفتارهایش با خشونت یا به یک شکلی از خودتخریبی همراه است، مثلاً در مصرف‏ کردن لباس و الکل و علف و پول و موتور و ماشین.

این رازبودگی نوعی دانایی شهودی و هم‏بستگی‏های دیگری را به‏ وجود می‏آورد که اریک فروم آن‏ها را توضیح می‏دهد؛ مثل دلسوزی یا همان مراقبت (که البته دلسوزی فراتر از مراقبت است)، و ایثار یا ازخودگذشتگی. 

یکی از نقدهایی که به این بحث وارد شده است، تضاد بین منحل‏ شدن در دیگری و استقلال خود است. درحالی‏که این دو امر در تضاد نیستند. اینجا نگه‏داشتن خود یعنی خودخواهی و تکبر، و نافی عشق نیست. معشوق عاشق را قوی‏تر از خود عاشق به خودش برمی‏گرداند. در فضای افرادی که می‏خواهند خودشان را آزاد نگه دارند و استفاده ‏های جنسی کنند، این نقد مطرح است که نمی‏ خواهند در دیگری منحل شوند. در فضای فمنیستی، حل ‏شدن در دیگری در تضاد با برابری حقوق زن و مرد قرار می‏گیرد و فکر می ‏کنند عاشق ‏شدن یعنی تحت سلطه‏ مرد دیگری بودن. درحالی‏که منظور ما از ایثار در عشق، انتقال داشته‏ های وجودی خود به دیگری است. این ایثار در نوجوانان امروزی وجود دارد؛ بذل و بخششی نسبت به دیگری دارند، در عالم دوستی‏ هایشان این بخشش را تجربه می‏کنند.

عشق به زبان آلن بدیو، یعنی زمانی که تو دوتا می‏شوی؛ یعنی، در درون تو فرد دیگری هم حضور دارد. در قدیم می‏گفتند جن ‏زده می‏شوی. رولو می هم در کتاب «عشق و اراده» به دیوآسا بودن عشق اشاره می‏کند. این طور توصیف می‏کند که گویی دیو یا جنی وارد فرد می‏شود و او را تسخیر می‌کند. به یک معنا، او را منفعل می‌کند. لویناس هم گفته است عشق یعنی انفعال محض، یا چول‌هان گفته است عشق یعنی توان بی‌توانی. فرد در عاشقی یاد می‏گیرد ناتوان شود؛ این موضوعی است که نسل جدید کمتر درکش می‏کند چراکه ناتوانی را درمقابل مد روز می‏بیند. درحالی‏که انفعال مقدمه‏ کنشگری است و آن بیانگری و نمایش را باید همراه با انفعال به شکلی دیالکتیکی فهم کرد.

تعبیر سیاسی این امر، کمونیسم در سطح خرد یا عدالت در سطح خرد است. یکی از پیامدهای عشق این است که فردِ عاشق می‏خواهد عدالت را ممکن کند، چراکه عدالت پیش از هر جای دیگری در روابط عاشقانه باید تجربه شود. یکی دیگر از هم‏بسته‌های عشق این است که به قول کریستوا، ما غریب‏ ستیزی و بیگانه‏ ستیزی را کنار می‏گذاریم. عاشق فکر می‏کند همه‏ انسان‏ها از همان جنس معشوق او هستند، پس عاشقِ نوع بشر می‏شود. پس دیگر غریبه‏ ای وجود ندارد؛ فرقی نمی‏کند افغانستانی باشد، یا اسرائیلی، یا فلسطینی. او همه‏ شان را انسان در نظر می‏گیرد.

می‏پذیرد که انسان‏ها همه یا کودکند یا نوجوان یا بزرگسال و همه می‏خواهند زندگی کنند، مثل خودش، و دنیاهایی دارند که ممکن است متفاوت با او باشد.

یکی دیگر از ویژگی‌های عشق رمانتیک، اهمیت لذت و تن است که گیدنز و بدیو به آن اشاره می‏کنند. رولان بارت هم در کتاب «سخن عاشق» نوشته است که آن لحظه‌ای که ناخن به ناخن می‌خورد، آغاز ماجرای عاشقانه است، همان اولین تماس‌ها. یکی از مراحلی که در کتابش درنظر می‏گیرد، این اولین تماس‌هاست، که جزئی از آن رویِ آورندگی و جزئی از آن ادراکی است که دو نفر نسبت به همدیگر دارند. بدیو می‏گوید که یکی از ویژگی‏های عاشقی تواضع تن است؛ یعنی، وقتی که سکس را به شکل یک آیین می‏بینیم، نه به شکل نمایش. چول‌هان به این موضوع اشاره میکند که سکس در دنیای امروزی به نمایش پورن بدل شده است. پورن اصولاً حرمت ‏زدایی از عشق و مناسک عاشقانگی است، آن را به کالا و یک چیز نمایشی تبدیل می‏کند تا دیگران بتوانند مصرفش کنند. در فیلم پورن، حالت‏ها و بدن‏ها و کارهای عجیب و غریبی که وجود دارند، برای به تعویق انداختن لذت مدام تغییر می‏کنند.

عشق این نمایش‌ها را ندارد، یک آیین و مراسم است. در عاشقی تن فروتن است، مثل زمانی که عبادت می‏کند. حتی امروزه در تحقیقات جدید گفته می‏شود که سکسِ عاشقانه گونه‏ ای مدیتیشن است؛ یعنی، در لحظاتی افراد را از جهان خلاص می‌کند. عبادت هم همین‏کار را می‏کند. عبادت هم مانند عشق، انسان را از جهان جدا می‏کند و به سوی یک امر استعلایی و بیرونی می‏برد. چیزی که برای این دو نفر عاشق عارض می‏شود (چراکه یک رخداد است)، که وجه بیرون‏ بودگی هم دارد، برای ما قابل‏ فهم و دست‏یافتنی نیست. گیدنز به آن می‏گوید لذت. او این موضوع را جامعه‏ شناختی بررسی می‏کند و می‏گوید، این وضعیتی است که در آن تن ‏ها در اختیار یکدیگر قرار می‏گیرند.

این نکته را هم در نظر بگیریم که پس از پیشرفت‏های پزشکی و تولید قرص‏های ضدبارداری و کاندوم و روش‏های دیگر پیشگیری از بارداری، تولیدمثل و سکس کاملاً از هم جدا شده‏ اند. ابزارهای جدید این لذت را در رابطه عاشقانه به‏ وجود آوردند. در گذشته، بارداری و نگهداری از بچه قلمروی عشق رمانتیک را منحل می‏کرد، عشق را کنترل و منضبط می‏کرد تا به سمت ازدواج حرکت کند. برای همین به مجنون می‏گفتند مجنون، کسی که ازدواج می‏کرد مجنون نبود و کسی کاری با او نداشت. عاشق‏ بودنِ مجنون و لیلی که هرکدام در قبیله‏ جدایی بودند، خارج از قواعد آن زمان بوده است. در جهان امروز، با اینکه عشق رمانتیک پایه‏ ازدواج شده است اما پس از مدتی آن هم از بین می‏رود. اریک فروم در کتاب «هنر عشق‏ ورزیدن» چرایی اش را توضیح می‏دهد: چون افراد آموزش عاشق ‏بودن ندیده‏ اند. آن چیزی که در ابتدا احساس می‏کنند، یک شور و هیجان است چه بخواهیم و چه نخواهیم از بین می‏رود. درحالی‏که عشق یک هنر است، پس آموختنی است، مثل نقاشی.

فارغ از بعدهای درونی و منطق درونی عشق، عشق رمانتیک در جهان امروز، ابعاد دیگری هم دارد که یکی از آن‏ها دیسکورس یا زبان عشق است. این بُعد عمدتاً در پیوند با موسیقی و ترانه و رقص دیده می‏شود و از ابعادی است که جهان را مستحکم و سلامت نگه می‌دارد. برای مثال، صحنه‏ ای در یکی از فیلم‏های کوبریک وجود دارد که فرانسوی‌ها در جنگ پیروز شده‏ اند و آلمانی‌ها را به اسارت گرفته‏ اند. بعد در کافه نشسته و همه دارند می‌زنند و می‌رقصند و مشروب می‌خورند، با هم خوشند. زنی آلمانی را روی سن می‏آورند تا کاری کند که بخندند و سرگرمشان کند، جوکی بگوید یا مثل دلقک بازی کند یا هر کار دیگری. زن شروع می‌کند به خواندن، یک آواز به آلمانی می‏خواند و با اینکه آن‏ها فرانسوی‏ اند و زبانش را نمی‏فهمند، با آن ملودی و صدا همراهی می‏کنند و باقی صداهای محیط ساکت می‏شود. آن‏ها هم هم‏خوانی می‏کنند، هم‏نوا می‏شوند. یکی از دوستانم در تفسیرش نوشته بود که چطور در آن لحظه جنگ از بین می‏رود، مرزها از بین می‏روند، اختلاف‏های قومی از بین می‏روند، اختلاف‌های زبانی از بین می‏روند، و چه قشنگ زبان موسیقی، زبان عشق، زبان ترانه و زبان آواز به جهان استحکام می‏بخشد.

شعرها و ترانه‏ ها و موسیقیِ عاشقانه بخشی از تجربیات ما انسان‏هاست و می‏تواند به زندگی و روان ما سلامت ببخشد. آدم‌های خشن اصولاً آدم‌هایی هستند که یک بار هم چنین تجربه‏ هایی در زندگی‏شان ندارند. خشونت حاصل نبود عشق است. در مقابل عشق نفرت نیست، بخل است و درون بخل، تکبر و خشونت وجود دارد. تا زمانی که فرد نتواند داشته‌های معنوی و مادی‏ اش را به دیگران بدهد، در واقع مشغول مصرف‏ کردن دیگران است. در دستگاه سرکوب هم تن یک آدم دیگر با کوبیده‏ شدن و له‏ شدن و آسیب‏ دیدن در حال مصرف‏ شدن است.

پس گسترش زبان عشق در عالم یعنی گسترش گفت ‏و شنود عاشقانه در عالم. لویناس می‌گفت کلمه‏ سلام جهان را نجات داده است. چه جنگ‌هایی که با همین سلام از بین رفته‏ اند.یا تعبیر الهیاتی زیبای دیگری وجود دارد که وقتی خداوند می‌گوید من رحمانم، این جمله خبری نیست، امری است؛ یعنی تو رحمان باش. یا وقتی می‏گویند خدا عاشق است، یعنی تو عاشق باش. 

بخشی از این زبان عشق هم زبان هدیه است؛ چیزهایی که به همدیگر تقدیم می‌شوند. ایوا ایلوزمی‏گوید ما (در معنای منفی ‏اش) emotional capitalismداریم که یعنی استفاده از احساسات مردم در صنعت روانکاوی. اما معنای مثبت emotional capitalism این است که به هر میزانی که در جهان گل هدیه داده شود، به همان اندازه جهان لطیف‌تر خواهد شد. هرچقدر گل‏های بیشتری کاشته شوند، جهان لطیف‏تر و زیباتر خواهد شد.

یکی دیگر از مهم‌ترین هم‏بسته‏ های عشق، جغرافیای عشق است؛ یعنی محیط‌هایی برای گفت‏وگوی انسان‏ها با یکدیگر. برای مثال در یونان میدان‏هایی وجود داشته به‏نامِ آگورا که آدم‏ها به آنجا می‏رفتند و باهم دیدار و گفت‏ و گو می‏کردند. یا مثلاً در فیلم لیلی و مجنون که یک کارگردان عرب ساخته است، ملاقات‌های لیلی و مجنون در چاه و مسجد و مکتب‏خانه بودند. چنین محیط‏هایی در جهان کنونی بسیار کم‏ اند. امروزه نهادهایی وجود دارند؛ مثل دانشگاه، پارک، کافه، محیط‏های هنری و غیره. ما اغلب در دانشگاه‌ها عاشق می‏شویم؛ با جزوه و فیلم و حرف ‏زدن. به میزانی که امکان گفتگو فراهم می‏شود، جهان احساسی‌تر و عاطفی‌تر می‌شود، چراکه امکان بروز احساس و عاطفه بیشتر است. هر چقدر نیمکت‌های پارک خالی‌تر و کافه‏ ها خالی‏تر باشند، آسیب‏های جامعه بیشتر خواهد شد. این خالی‏ شدن نشان می‏دهد که آدم‏ها از هم دورتر شده‏ اند. در مورد دیگری، اینکه شهرداری اصرار دارد کسی روی چمن‏ها ننشیند، از حماقتش است. چمن‏ها برای نشستن انسان‏ها رشد کرده‏ اند. یا آب‏ها و فواره‏ ها در سطح شهر انسان‏ها را نگه می‏دارند تا نگاهشان کنند. این ایستادن و نگریستن با پاساژگردی متفاوت است. وقتی فرد وارد مغازه‏ای می‏شود و مثلاً شالی می‏خرد، مغازه‏ بعدی شال خوشگلتری دارد، بعدی همین‏طور. پس آدم‏ها هم برایش به همین شکل می‏شوند، آدم‏های پولدارتر و شیک‏تری هم هستند. اما آن فواره ه‏ای که برای دیدنش می‏ایستیم، کالا نیست و به ‏جای میلِ به فاصله‏ گیری از معشوق میلِ به نزدیکی را در فرد ایجاد می‏کند؛ همین میل که دوست دارد نوازشش کند یا دستش را دور گردنش بیندازد یا دستش را بگیرد. ایجاد چنین محیط‌هایی در شهر‏های امروزی لازم است. چنین نکاتی در معماری‏های جدید، مثلاً در سوئد و نروژ و دانمارک، درنظر گرفته می‏شود و به واسطه‏ همین کارها، شهر انسانی‌تر می‌شود. حقّ به شهری که دیوید هاروی بهش اشاره می‏کند نیز مرتبط با همین بحث است.

گوشه‏ دیگری از این بحث که به درون و بیرون عشق مرتبط می‏شود، روایت عاشقانه یا ادبیات عاشقانه است که با دیسکورس عاشقانه متفاوت است، دیسکورس عاشقانه مرتبط با گفت ‏و گوی عشاق با یکدیگر و خاطرات و اتفاق‏هایی است که بین دو نفر می‏افتد و ثبت و ضبط می‏شود. ولی در قصه‏ ها، شعرها، سینماها و تئاترها روایت هایی هستند که آن‏ها را دیگرانی در خصوص عشاق می‏گویند و می‌نویسند. نمونه‏ بارزش در دهه شصت، کتاب‏های فهیمه رحیمی بود که به میزان بالایی مصرف می‌شدند و در واقع اولین فهم‏ ها از عاشقانگی را برای افرادی به‏ وجود می‏آوردند. در داستان‌های او اتفاق‌های عاشقانه در خانواده‌ها رخ می‏دادند. یا مثلاً چون من جنوب بودم و تلویزیون های عرب فیلم‌های هندی پخش می‌کرد، عاشقانگی را با سینمای هند تجربه کردم. الگوی من درباره عشق از عشق‏های اتفاقی و ناگهانی در فیلم‏های هندی شکل گرفته است. یا نمونه‏ بارز دیگر مثل مادام بوواری یا رومئو و ژولیت در ادبیات، یا داستان عشق سیمین دوبووار و سارتر یا آرنت و هایدگر در عالم فلسفه. این موارد از جمله روایت‏هایی با تاثیر جهانی هستند. مهم این است که هر چقدر بیشتر چنین قصه‏ هایی یا لیلی و مجنون، خسرو و شیرین و شیرین و فرهاد روایت شوند و درباره ‏شان گفت‏ و گو شود. من سر کلاس‏هایم چنین کاری میکردم؛ یک ساعت درس می‏دادم و باقی کلاس را به بیان قصه‏ ای عاشقانه، شنیدن تجربه خود بچه‏ هاو روابط عاشقانه ‏شان با یکدیگر می‏گذراندم. فرقی هم نمی‏کرد از عشق بین هم‏جنس یا جنس مخالف حرف بزنند.

 

عشق، ادبیات و سیاست

با اینکه هانا آرنت نگاه مثبتی به عشق نداشت و عمدتاً اهل سیاست بود، اما پیوندی را بین ادبیات و سیاست نشانمان داده است. او ادبیات را مهم‌ترین فضای مدنی و مهمترین فضای گفتگو می‏دانست. به عقیده‏ او ادبیات جایی است که انسان‌ها در آن با هم رودررو می‌شوند. پس در ادبیات می‏توانیم انسان و جهان را بفهمیم.

مثلاً کسی که در بوشهر زندگی می‏کند، از طریق ادبیاتی که در آن از شمالی‏ها می‏گوید، می‏تواند فضای شمال را درک کند. اگر هم به شمال سفر کند، به آن شناختی که ادبیات به او می‏دهد، نمی‏رسد. یا مثلاً کسی که آثار فرانسوی را ترجمه می‏کند، به سفر به فرانسه نیاز ندارد؛ ادبیات فرانسه باعث می‏شود او آن جنس عشق‏ها و خنده‏ ها و آدم‏ها را بفهمد و احساس کند. با خواندن ادبیات جهان، جهان به درون انسان می‏رود. در این بین، بیگانگی از بین می‏رود و وسعت وجودی فرد گسترده می‏شود، جهان برای او بزرگتر و عمیق‏تر می‏شود. به قول آرنت، کثرت انسانیفهمیده می‏شود. درواقع، آرنت از یک بدن سیاسی حرف می‏زند؛ از اینکه آدم‏ها از طریق واژه‌ها به یاد آورده می‏شوند. سیاست جهان در به ‏یادآوردگی است، سیاست جهان در خاطره ‏سازی و روایتگری است.

نوجوان امروزی دیگری را مصرف می‌کند؛ به این معنا که می‏خواهد دیگری او را ببیند، او در یک نمایش بازیگری می‏کند. در عشق اینطوری نیست، در عشق فهم و ادراک، دریافت، همراهی، درونی‏ کردن، درگیرشدن با راز دیگری تجربه می‏شود. از طرفی، روابط عاشقانه به معنای دقیق کلمه سیاسی هستند، چراکه انسان‏ها در آن با هم گفت ‏و گو می‏کنند. بدیو سیاست را عمومی و عشق رو خصوصی می‌دید، اما نظر چول‌هان این است که اصولاً سیاستمداربودن یا متفکربودن از پیامدهای عاشقی است. متفکربودن هم در اینجا به‏ معنای گرفتارشدن بین داده‏ ها نیست. اریک فروم در فصل آخر کتاب «هنر عشق‏ ورزیدن» می‏گوید این عصر، عصرِ داده‌ها و اطلاعات است ولی داده‏ ها تفکر ایجاد نمی‏کنند. تفکر با ماندن در خود و تامل درونی شکل می‏گیرد و لازمه‏ این اتفاق این است که کسی را دوست داشته باشیم. به همین دلیل عاشقی مقدمه‏ حکمت و فلسفه است.

بدین ترتیب، عشق مقدمه‏ سیاست هم می‏شود. سیمون وی (فیلسوف فرانسوی) می‌گفت که مهمترین نیاز انسان نیاز به ریشه‌داشتن است. ریشه‏ داشتن یعنی فرد در شبکه ای از انسان‌ها کنش‌های فعالانه و واقعی داشته باشد، یعنی در یک اجتماع (community) در پیوند با دیگران باشد. فرد برای اینکه در پیوند با دیگران باشد، به شور و عاشقانگی نیاز دارد. این پیوند مرتبط با هستی یا اگزیستانس انسان است، چیزی که ما فراموشش کرده‏ ایم. گابریل مارسل می‏گوید که ما نیاز مبرم به هستی‏ شناسی داریم، چراکه دنیای مدرن آن را از بین برده است. در کتاب «انسان مسئله‌گون» مارسل اشاره می‏کند به اینکه امروزه خود انسان به مسئله تبدیل شده است. یا رولو می می‌گفت که تمام پروژه ه‏ایش این است که موقعیت انسان را عمیق‏تر درک کند.

تمام متفکران اگزیستانسیال و پدیدارشناس با خود موضوع انسان کلنجار رفته اند. ما یادمان می‏رود که همیشه مهمترین نوع آموزش، آموختن از خود انسان است و عشق یعنی همین که فرد درگیر انسان می‏شود. به این معنا سیاسی می‏شود چون انسان‏های دیگر هم برایش مهم می‏شوند. زمانی که کشتار و فقر و کارتن خوابی و حاشیه نشینی واکنشی در ما ایجاد نکند، یعنی ما تبدیل به همان جامعه‏ بی‏ احساس و اسکیزویید که رولو می توصیف کرده شده‏ ایم. در این وضعیت میل به افسردگی، انزوا، خودکشی و خودزنی، گله شدن و پیروی گله وار از افراد دیگر درون افراد شدید می‏شود (چه آن فرد خمینی باشد، چه احمدی‏ نژاد). اما عشق ما را دائماً گرفتار مسئله‏ انسان نگه می‌دارد تا از انسان بیاموزد. بدن فرد بدن سیاسی است که در یک شبکه و پیوند، میان کثرتی از انسان‏های دیگر، در یک اجتماع زنده است و به زبان کریستوا، شر یعنی گسستن این پیوند. جامعه‌ای که شر شده است، جامعه‌ای است که پیوندها در آن گسسته شده‏ اند. شر هم می‏تواند دزدی موبایل باشد، هم می‏تواند کشتن مهرجویی باشد. دو طرف در آن مقصرند؛ قاتل و مقتول. مسئله‏ عمده‏ ما پیوند نداشتن با یکدیگر است، نبود همبستگی اجتماعی و انسانی است. این امر حتی بیشتر از نوع نظام سیاسی کشور مهم است.

 

مقاومت در برابر احمق‏ شدن

در جهان سرمایه این سوال کلیدی وجود دارد که آیا من دیده می‌‏شوم؟ دیگران من را به عنوان استاندارد می‏پذیرند؟ در عبادتگاه و رو به خداوند هم چنین پرسشی مطح می‏شود: آیا خداوند مرا می‏بیند؟ آیا من توانستم رضایت خداوند را جلب کنم؟ اینجا خداوند همان سرمایه است. خداوند هم انسان را موجود نادانی می‌داند که باید هدایت شود. سرمایه هم می‏خواهد تو را در مسیرهای مصرف کالاهایی که تولید می‏کند هدایت کند.

رانسیر در کتاب «استاد نادان» داستان یک معلم فرانسوی به نام ژان ژاکاتو را تعریف می‏کند که در جریان جنگ و درگیری‏ها به هلند رفته است و معلم عده ای هلندی شده است درحالیکه زبان آن‏ها را هم نمی‏داند. زبان خودش فرانسوی است. آن‏ها هم فرانسوی نمی‏دانند. ژاکوتو شعارش این است: انسان نادان می‌تواند به انسان‏های نادان درس بدهد چون هوش برابری دارند و می‏توانند باهم گفت ‏و گو کنند. ایده‏ای که بعدها رانسیر بسطش می‏دهد و به هنر و سینما هم می‏برد.

او درباره‏ جایگاه استاد و شاگرد حرف می‏زند. اینکه نادانی یک صفت مشترک بین استاد و شاگرد است، اما چون استاد کلاس را مدیریت می‏کند دامنه‏ نادانی دانشجویانش را هم هر جلسه تعیین می‏کند. درحالیکه استاد هم نادان است. رانسیر می‏گوید این نوع از آموزش حماقت‏ پروری است. چون این واسطه‌ای که وجود دارد نادانی است. اگر این را برداریم، استاد و شاگرد برابر می‏شوند. در این حالت، استاد می‏تواند با دانایی‏ های دانشجویانش گفت‏ و گو را شروع کند.

عنوان کتاب دیگری از رانسیر «تماشاگر رهایافته» است.اینجا درباره‏ تماشاگر منفعل صحبت می‏کند، تماشاگری کهتا مدت‏ها حین اجرای تئاتر حضور منفعلانه ای داشت. برشت و آرتو این جایگاه انفعال را مورد هدف قرار دادند. برشت در اجراهایش آشنازدایی کرد، مثلاً وسط نمایش ننه‏ دلاورش که شخصیت دارد درباره‏ شجاعتها و جنگ حرف می‏زند، می‌گفت متوقف شوید! بیایید درباره‏ جنگ حرف بزنیم! واقعاً جنگ چیز خوبی است؟ آیا همه موافقند که بچه‏ های ننه ‏دلاور شجاعانه جنگیدند و کشته شدند؟ آرتو هم در اجراهایش به نوع دیگری مخاطبانش را وارد بازی می‏کرد، با درگیرکردن احساسی شدید در وضعیت‏ها. این دو راه‏ حل در جهان تئاتر ارائه شدند. اگر بخواهیم درباره‏ حضور نوجوانان در جامعه صحبت کنیم، ما هم نیاز به یک آشنایی زدایی داریم. باید بتوانیم آن‏ها را به نوعی وارد جریان این بازی کنیم، مثلاً با یاددادن تفکر انتقادی. رانسیر موضع را فراتر می‏برد. در کار برشت و آرتو هم یک مفروض نادانی در تماشاگر وجود دارد. کارگردانِ اجرا دانای کل است و تماشاگرانش نادان هستند. پس مهم این است که این مفروض به‏ طور کلی از میان برداشته شود. در مواجهه با نوجوان هم این نیاز وجود دارد. پس ما به نوجوان یاد می‏دهیم که جهان سرمایه می‏خواهد همه را تحمیق کند. تلاش ما برای آموزش و ازمیان‏ برداشتن این پیش‏فرض نوعی مقاومت در برابر احمق ‏شدن است.

منبع: کانال تلگرام رخداد تازه