عشق و بیرون کشیدن کسی از خودش
دکتر مصطفی مهرآیین
جامعه شناس و اندیشمند معاصر
نسبت میان عشق و شورمندی
به عقیده من، ما می توانیم به چیزی تحت عنوان حکمت عشق برسیم. ما فلسفه را عشق به حکمت تعریف و معنا میکنیم. پس اگر فلسفه عشق به حکمت است، یکی از پیامدهای عشق این است که جامعه یک گروه حکیم میسازد؛ یعنی، جامعهای که دانا است و یا به زبان اریک فروم، مردمی که در کنار دانایی، دلسوزند و دارای ویژگیهای دیگری اند که به آنها اشاره میکند. اما بحث من این سوال است: خود عشق چیست (چه معطوف به فلسفه باشد، چه معطوف به زندگی یا هر چیز دیگری)؟ به همین دلیل، من سالها بحث عشق را در وادی های متفاوت، بیشتر در نظریات جامعشناسان و فیلسوفان، دنبال کردم. البته که مثلاً در ادبیات هم رولان بارت، در کتاب سخن عاشق، قطعات عاشقانه ای را از دنیای فسلفه و آثار ادبی جدا کرده و مراحل عشق را مبتنی بر این قطعات تشریح کرده است.
شورمندی، مفهومی کلی تر و فراتر از عشق رمانتیک میان دو نفر است و بیشتر به واژه فیلیا یا آگاپه نزدیک است. آگاپه همان توصیه عاشقانهای است که عیسی مسیح داشت: اینکه همسایهات رو دوست بدار. فیلیا هم به معنای عام دوست داشتن دوستی است. من معتقدم این دو مفهوم بدون عشق رمانتیک ممکن نیستند؛ یعنی، اصولاً در قسمت عاشقانه زندگی است که شما میتوانید آن وسعت وجودی را که لازمه آگاپه یا فیلیا است پیدا کنید. اگزیستانس عاشق کجا ممکن میشود؟ جایی در همین رابطه عاشقانه میان دو نفری که با عشقی رمانتیک کنار یکدیگر قرار میگیرند. فرد پیش از این تجربه، به مادرش عشق دارد، در عالم دوستی عشق دارد، در نوجوانی دوستی میکند، ولی همه اینها زمانی ممکن میشود که آن عشق رمانتیک فهم میشود، تقویت میشود، محصول و تحولی در درون فرد ایجاد میکند؛ یعنی، همین جمله از رولو می که عشق و پرورشِ عشق نیازمند شور و اشتیاق است. من آن احساسی را که فرد پیش از عشق رمانتیک نسبت به مادر و دوستش دارد از جنس عشق نمیبینم، بیشتر از جنس محبت، وابستگی و دلبستگی میبینم. فرد در تجربه عشق رمانتیک این احساسات را بروز میدهد. درواقع حاصل آن محبت به مادر و دوست در این نوع ارتباط نشان داده میشود. اینجاست که میفهمیم فرد چقدر تربیت عاشقانه داشته است و چقدر دوست داشتن در وجودش ممکن شده است.
جنس شورمندی نوجوانان امروزی
به زبان پییر بوردیو، ما چیزی به عنوان جوانی یا نوجوانی ثابت و ذاتی نداریم. این مفهوم یک برساخت اجتماعی است. در گذشته به یک شکل برساخت شده و در جهان امروز به شکلی دیگر برساخت میشود. در گذشته نوجوانی با عشق به حکمت، فلسفه و دانایی همراه بوده، تمایل بیشتری به مرید یک مراد شدن وجود داشته و آموزش دیدن در مکتبخانهها حکایت از نوجوان بودن داشته است. پس آن نسلها به سوی شعر و ادبیات و فلسفه سوق داده شده اند. همچنین، عمر انسانها خیلی کوتاهتر بوده است؛ انسانها عمدتاً ۳۰ تا ۴۰ سال عمر میکردند و به همین دلیل در سن ۳۰ تا ۴۰ سالگی پیر میشدند؛ منظورم از پیرشدن، تبدیل شدن به انسانهای فرهیخته و حکیم است. عمدتاً هم به دلیل بیماریهایی مثل طاعون و وبا یا اتفاقات طبیعی مثل سیل و زلزله یا بواسطه نبود امکانات، یا کشتارها و جنگها و امثال آن عمرشان کوتاه بوده است. در جهان مدرن، میانگین عمر ما به ۷۰ یا ۸۰ سال میرسد. این موضوع به یکی از معضلات جهان مدرن تبدیل شده است، چراکه انسان بیکار نمیداند با باقی عمرش چه کند.
در گذشته افراد به اینکه در نوجوانی و جوانی عالم شوند و شورمندی داشته باشند، عاشق شوند، عارف و پیر و دانا شوند تمایل داشتند و امروزه ما با یک چرخه برعکس مواجهیم؛ یعنی اغلب پیرها هستند که میخواهند جوان شوند. به همین دلیل است که این همه عمل زیبایی و بوتاکس و به خود رسیدن و جلب توجه کردن و غیره وجود دارد. پاسخ به نیازهایی مثل زیبایی، خوشتیپی و خودنمایی یا مفهوم عام شورمندی به معنای هیجانی بودن یا احساساتی و عاطفی بودن (نه به معنای مثبت) متعلق به دوران نوجوانی است ولی در جهان امروز پیرها با توجه به امکاناتی که ایجاد شده، به این سمت و سو حرکت می کنند.
اگر بخواهیم این موضوع را دقیقتر بررسی کنیم، باید به دو خصلت برجستۀ جهان امروز بپردازیم: خصلت نمایشی و خصلت بازی. خصلت نمایشی یعنی بیرونگی، یعنی فرد بیشتر در پی این است که خودش را بیرون از خودش به نمایش بگذارد، یعنی معطوف به دیگران زندگی میکند. درحالیکه آن شور و حال عاشقانهای که در ادبیات جهان گذشته یا در فلسفه گذشته وجود داشته، حاصل تحولات درونی بوده است؛ یعنی، مربوط به نوجوانان و جوانانی که در درون خودشان سیر میکردند، چه به شکل کلبی مسلکی، چه به شکل رواقیگری، چه به شکل فلسفه یا به شکل عرفان اسلامی و غیره. آن شورمندی معطوف به درون بوده است. امروزه اگه شورمندی وجود دارد معطوف به بیرون است.
و همچنین، امروزه بیشتر افراد در پی بازی کردن هستند؛ میل شدید به پلی استیشن و گیم و گوشی، یا بادی بیلدینگ به معنای بدنسازی حرفه ای، میل به فوتبال، میل به انواع ورزشها و گسترش کلاسهای ورزشی، زمینهای ورزشی، یا پارتی و دوردور کردن و گشتن و ماشین سواری و موتورسواری، یا دختربازی، همه اینها به نوعی بازیهایی است که در جهان امروز شاهدش هستیم. به عبارت دیگر، سوال دائم نسل جدید این است: انسان مطلوب کیست؟ یا به زبان اریک فروم، معشوق مطلوب کیست؟ همراه با این بیرون بودگی، به زبان گی دبور، انفعال وجود دارد. در نسل نوجوان امروزی ما، پذیرابودن یا تاثیرپذیری بیشتر است. به همین دلیل میپرسند معشوق مطلوب کیست؟ یعنی بیشتر از اینکه عاشق بودن برایشان معنا داشته باشد، معشوق بودن مهم است. به همین دلیل دائماً میپرسند: مد روز چیست؟ رنگ روز چیست؟ کفش روز چیست؟ الان باید تنگ پوشید یا گشاد؟ کجاها باید رفت؟ چه مقدار پول باید دم دستشان باشد؟ این پرسشها و میل را در نمایش تن و دنبال کردن اسلوبهای مد روز جهان برای مصرف میتوان دید. نمونه هایش را هم می توان در تصاویر، صفحات اینستاگرامی، یا به طور کلی در فضای مجازی یا پاساژها و بازارها پیدا کرد. این نسل در ادبیات شورمندی و عاشقی نیز میخواهد خودش را بروز دهد، پس از اصطلاحاتی استفاده میکند که متعلق به جهان خودش است. برای مثال در ترانه هایش از چشم قرمزها میگوید؛ یعنی کسانی که علف میکشند. این وجه غالب نسل امروزی ماست، درحالیکه من منکر ارزش وجودی و هویتی بخشهای دیگر این نسل نیستم. مثلاً نسل مترجم امروزی جامعه ما عمدتاً از سن ۱۷ یا ۱۸ سالگی ترجمه را شروع کرده اند. درون این نوجوانان، میل به حکمت و دانایی و این نوع از شورمندی را میبینیم. عده ای از مترجمان آثار جدی فلسفی متولد دهه هفتادند. یا کسانی که پیشتر درباره حضورشان در جنبش زن زندگی آزادی صحبت کرده ام، کسانی که تمدن سازند، عاشقند، اهل فکرند، به دنبال آزادی اند، میخواهند تجربه کنند. اما این عده اکثریت این نسل را تشکیل نمیدهند.
پس امروزه بیشتر نوجوانان را با ویژگیهایی مثل توجه به تن و مد، بازی، بیرونگی و نمایش، خودنمایی و بروز، انفعال و تاثیرپذیری از مصرف میبینیم. این شورمندی نوعی شورمندی منفعل است؛ یعنی، بیشتر نوجوانان تحت تاثیر رسانه، مد، سلبریتیها و شخصیتهای مهم و مطرح در جهانند. به عبارت فلسفیتر، فاصله ای بین جهان سرمایه یا جهان ثروت یا جهان نمایش با نوجوان و جوان امروزی وجود دارد، به صورتیکه جوان و نوجوان فکر میکند در یک وضعیت نادانی نسبت به این جهان قرار دارد؛ یعنی، این دوران همیشه یک قدم جلوتر از اوست. مثلاً خود مد کشنده مد است، چون دائم و هرروز مصرف میشود و یا اینکه چه کاری و چه کسی و چه چیزی مهم است، دائم تغییر میکند. سلبریتیها دائماً تغییر میکنند، لباسها دائماً عوض میشوند، چهره های مطرح فوتبالی دائماً تغییر میکنند. پس اگر اینطوری نگاه کنیم، جهان همواره یک قدم جلوتر است و تعین میکند که تو چه چیزهایی را در هویت خودت جا دهی. این جهان به نوعی احمق کننده هم است. همین فاصله ای را که به وجود میآورد خودش یک جهل است. یا به عبارتی دیگر، وضعیتی است که استثمار میکند، خلع میکند، چیزی که گی دوبور و رانسیر و آگامبن و فلاسفه دیگر درباره اش گفته اند. این وضعیتی که در آن فرد احساس میکند دائماً از جهان سرمایه عقب است و دائماً هم جهت داده میشود چراکه نظام سرمایه هم در این وضعیت نادان است و در پی این است که بداند چه چیزی به عنوان دانایی یا مطلوب جهان درنظر گرفته میشود تا همان را عرضه کند. این نظام هم دائماً به این میاندیشد که چگونه یک گام از نوجوانان جلوتر باشد و تحت تاثیرشان قرار دهد.
تحقق این مباحث در خیابانها اتفاق میافتد چراکه مدرنیته عاشق دنیای خیابانهاست. مدرنیته نافی و دشمن خانه است. خانه محل خواب و سکون است، درحالیکه خیابان محل حرکت و شورمندی، محل ماشین، موتور، مصرف، پاساژها، حرکت، گشت گذار و غیره است. در جامعه ما خیابانها به نوعی بسته اند، چون تحت کنترل نظامند، نه مردم. خیابان یک اصول و قواعدی دارد که دائماً نظارت میشود. پس ما بروزدادن را به طور جدی در جامعه نمیبینیم، در خانه میبینیم. یعنی ما مدرنیته را به جای اینکه در خیابان تجربه کنیم، در خانه تجربه میکنیم.
پس دنیای مدرن به دنبال این است که چه چیزی میتواند فرد را درون فرآیند مصرف کردن قرار دهد، اما این نکته را هم باید درنظر گرفت که مصرف با یک همبسته روانی دیگر نیز همراه است: خودبیانگری. همان مفهومی که مرتبط با آرای گی دبور است. بارزترین ویژگی نوجوان در جهانی که متکی بر بازی و نمایش است، تمایلش به بیان کردن خودش است. (البته بازی هم نوعی از نمایش دادن است.
همه بازیها تماشاگر دارند، حتی در بازی دونفره سکس هم نوعی تماشاگر درونی وجود دارد.) این بیانگری در دنیای هنر شکل مستقلی به خودش گرفت که آن را به اکسپرسیونیسم میشناسیم، همان میل به express یا بیان کردن.
بیانگری مهمترین ویژگی دنیای سرمایه داری است. سرمایه داری مرکب از دو بخش تولید و مصرف است. به هنگام بحث از تولید که سرمایه داری نیازمند نیروی کار است، به افراد جامعه این پیام را میرساند که نوجوانان آنها باید تربیت شوند، عاقل شوند، به مدرسه و دانشگاه بروند تا بتوانند به نیروی کار تبدیل شوند. اگر این نظام به هنگام بحث از تولید و تربیت نیروی کار می کوشد آن شور و هیجان را به انضباط دربیاورد، به هنگام بحث از مصرف، فضاهای مصرف در یک محیط مدرن (مثل خیابان و پاساژ) را تبدیل به میدان بروز شورمندی، بیانگری، حرکت و دیوانگی می کند. مدرنیته در اینجا خواب و سکون و کنترل نمیخواهد، مدرنیته میگوید: ناخودآگاهت را بیرون بریز! ایگو و سوپرایگویت را کنار بگذار! (به جز در مواردی که منجر به قانون شکنی شود.) این اتفاق در جامعه ما نمی افتد و این بیرون ریزی بدلیل کنترل نظام سیاسی بر خیابان و فضاهای عمومی بیشتر به فضای خانه محدود میشود. این موضوع را به خصوص در آن دسته از فیلمهای ایرانی میبینیم که داستانشان حول محور روابط دوستانه و آشنایی هایی است که در خانه ها رخ میدهند. بنابراین، در جامعه ما نزاع سنت و مدرنیته هم بیش از هر جای دیگری خودش را در خانه ها نشان میدهد؛ قتلهای ناموسی، خودکشیها، درگیریها، خشونتهای کلامی و غیره از نمونه های این نزاع هستند.
عاشقانه نگاه کردن به دیگری
از سنی که به زبان فروید خفتگی جنسی به پایان میرسد و فرد با آشکارگی دوباره میل جنسی روبه روست، دیگری آینه فرد نیست و به ابژهی عشق او تبدیل میشود، دیگری برای فرد به یک انسان دیگر تبدیل میشود. در اینجا دیدن و دیده شدن مهم می شود، نگاه کردن و نگاه شدن مهم می شود. اصولا چشم مهم می شود.ما در جهان با دو چشم ناظر روبروییم. چشم اول چشم خدایان در ادیان مختلف است.در اینجا انسان منفعل است.چشم دوم چشم سرمایه داری است که باز هم انسان امروزی، خصوصا جوان امروزی را تبدیل به انسان منفعل می کند.چشم سرمایه داری نه مثل چشم خدا در ادیان مختلف است که به انسان بگوید نماز بخوان و عبادت کن، یا وجدان معذب و گناه آلودی در فرد به وجود بیاورد.چشم سرمایهداری (که آن هم به یک زبان بنیامین همچون چشم خداست) به انسان میگوید خوشتیپ باش و خودت را اینطوری بیان کن و فلان چیز را مصرف کن و غیره. این دو خدا، یا این دو چشم، از زمانی به بعد برای انسان به چشم دیگری تبدیل میشوند.بعد از این دیگرانند که تو را منفعل می سازند و به تو می گویند باید چه باشی تا ما تو را تایید کنیم.به همین یکی از مهمترین بیماری های دوران ما مهرطلبی است. این اتفاق چه حاصلی برای انسان به لحاظ فلسفی دارد؟ وقتی انسان گرفتار دنیاست، یعنی همان شورمندی معطوف به لذتهای بیرونی، در واقع او فقط در یک دنیای تناهی و محدود حرکت میکند. آن جهل و نادانی در جهانی که یک قدم جلوتر از اوست، به او جهت میدهد و تعیین میکند که انسان مطلوب امروزی چه کسی است و باید چگونه باشد. مثلاً ما در دهه شصت درس میخواندیم تا کنکور قبول شویم و دانشگاه برویم. نوجوان مطلوب امروز به دنبال این است که میلیاردر شود، یوتیوبر شود و به نوعی بتواند خودش را نمایش دهد و به یک چهره مهم تبدیل شود. پس این موضوع حدود و حد و مرزهای فرد را تعیین میکند و نشان میدهد. فرد بعد از رسیدن به این نقطه، به لحاظ روانی، خسته و کسل میشود. اما مواجهه با چشم یک انسان، مواجهه با یک نامتناهی است. چشم انسان دیگر چشم رازآلود است. در مرحله قبلی، پول و علف و الکل و خوشتیپی مسئله است. در این مرحله، خود آن انسان دیگر برای فرد به یک راز تبدیل میشود.عشق یعنی راز شدن فرد دیگر در جهانی که می خواهد فرد تبدیل به نمایش و بیان جسمانی و هویتی و سکس شود.
مشکل بزرگ دوران و زندگی ما، به قول گابریل مارسل، این است که ما بلافاصله دوباره راز را هم به مسئله تبدیل میکنیم. یا به قول رولو می، ما به جامعه اسکیزویید تبدیل شده ایم؛ یعنی جامعه بی احساس، جامعهای که نمیتواند ارتباط بگیرد، نمیتواند در عشق ورزیدن تداوم داشته باشد، میخواهد عشق را به سکس تقلیل بدهد، میخواهد عشق را در قلمروی تنانگی نگه دارد. این امر فقط در سنین نوجوانی و جوانی رخ نمیدهد، جامعه بزرگسال و پیر هم درگیرش هستند. برخی پیرها هم به قول خودشان میخواهند روابط مختلفی را تجربه کنند، به اشکال مختلفی خودشان را نمایش دهند؛ با ماشینها و خانه هاو ویلاها و تحت عنوانهایی مثل شوگرمامی و شوگرددی و غیره. اصطلاحاتشان هم مرتبط با جهان امروزی با ویژگیهایی است که برشمردم.
اما دنیای عشق دنیای رو به روشدن با چشم یا چهرهای است که، به قول لویناس، مثل خداست؛ یعنی، یک راز نامحدود است. این راز تعدادی همبستههای روانی همراهش دارد؛ مثل دلتنگی، شیفتگی، خواستن زیاد، اعصاب خوردیهای نبود معشوق، گریهکردن، شاعرشدن، عاطفی شدن، وسعت وجودی پیدا کردن، مهربان شدن، اینکه فرد به دیگران کمک میکند، یا اینکه چون فرد عاشق است دیگران را هم دوست دارد، که یکی از صفات عشق است. فقط کسانی که به چشم عاشق به جهان نگاه میکنند، میتوانند این جهان را سلامت، استوار و محکم نگه دارند. به زبان عرفانی، این چشم همان چشم خداست و عاشق به یک معنا نگاه خداگونه دارد، خدایی که جهان را فراموش نکرده است. امروزه در فلسفه میگویند خدا جهان را فراموش و رها کرده است. اما اگر وجود خدایی را بپذیریم که بندههایش را خلق کرد و وقتی آدم و حوا از بهشت بیرون رفتند، به شکلی از آنها مراقبت کرد و نگرانشان بود که به آنها لباس داد( خدایی که ما میدانیم خیاط است و با آن لباس از آنها مراقبت کرد). نگاه عاشق مانند همان نگاه مراقب و عاشق خداست. درواقع، مراقبت کردن از دیگری پله پله آن راز را آشکار میکند و به وجود انسان وسعت میبخشد. این گونه است که فرد دربرابر یک امر نامتناهی میایستد. منظورمان ایستادنِ گشوده دربرابر فرد مقابل است؛ یعنی، قرار نیست به پشت سرش نگاه کند یا در گذشته اش تجسس کند. این تجسس به ابزاری برای تحقیر و سلطه و فشار تبدیل میشود. عاشق قرار است به طرف مقابلش اجازه دهد خودش را بروز دهد. این کار همان education است؛ آموزش نه به معنای پرکردن طرف مقابل با اطلاعات، بلکه به معنای بیرون کشیدن کسی از خودش. کار عاشق هم دقیقاً آموزش هست.
به قول پدیدارشناسها، عاشق یک رویِ آورندگی و معشوق یک رویِ دادگی دارد و عشق حاصل تداخل این دو روی آورندگی و دادگی است. به همین دلیل عشق رمانتیک حاصل گفتگو است. عشق جهانِ گفتگو یا گفت و شنود است. تا آخرین جملهای که دو نفر بیان میکنند، عشق باقی است. یکی از دلایلی که نسل جدید امروز نمیتواند عشق را به این معنا تجربه کند، ناتوانی در گفت وگو کردن است. این نسل گرفتار اوتیسم است؛ بیشتر رفتارهایش با خشونت یا به یک شکلی از خودتخریبی همراه است، مثلاً در مصرف کردن لباس و الکل و علف و پول و موتور و ماشین.
این رازبودگی نوعی دانایی شهودی و همبستگیهای دیگری را به وجود میآورد که اریک فروم آنها را توضیح میدهد؛ مثل دلسوزی یا همان مراقبت (که البته دلسوزی فراتر از مراقبت است)، و ایثار یا ازخودگذشتگی.
یکی از نقدهایی که به این بحث وارد شده است، تضاد بین منحل شدن در دیگری و استقلال خود است. درحالیکه این دو امر در تضاد نیستند. اینجا نگهداشتن خود یعنی خودخواهی و تکبر، و نافی عشق نیست. معشوق عاشق را قویتر از خود عاشق به خودش برمیگرداند. در فضای افرادی که میخواهند خودشان را آزاد نگه دارند و استفاده های جنسی کنند، این نقد مطرح است که نمی خواهند در دیگری منحل شوند. در فضای فمنیستی، حل شدن در دیگری در تضاد با برابری حقوق زن و مرد قرار میگیرد و فکر می کنند عاشق شدن یعنی تحت سلطه مرد دیگری بودن. درحالیکه منظور ما از ایثار در عشق، انتقال داشته های وجودی خود به دیگری است. این ایثار در نوجوانان امروزی وجود دارد؛ بذل و بخششی نسبت به دیگری دارند، در عالم دوستی هایشان این بخشش را تجربه میکنند.
عشق به زبان آلن بدیو، یعنی زمانی که تو دوتا میشوی؛ یعنی، در درون تو فرد دیگری هم حضور دارد. در قدیم میگفتند جن زده میشوی. رولو می هم در کتاب «عشق و اراده» به دیوآسا بودن عشق اشاره میکند. این طور توصیف میکند که گویی دیو یا جنی وارد فرد میشود و او را تسخیر میکند. به یک معنا، او را منفعل میکند. لویناس هم گفته است عشق یعنی انفعال محض، یا چولهان گفته است عشق یعنی توان بیتوانی. فرد در عاشقی یاد میگیرد ناتوان شود؛ این موضوعی است که نسل جدید کمتر درکش میکند چراکه ناتوانی را درمقابل مد روز میبیند. درحالیکه انفعال مقدمه کنشگری است و آن بیانگری و نمایش را باید همراه با انفعال به شکلی دیالکتیکی فهم کرد.
تعبیر سیاسی این امر، کمونیسم در سطح خرد یا عدالت در سطح خرد است. یکی از پیامدهای عشق این است که فردِ عاشق میخواهد عدالت را ممکن کند، چراکه عدالت پیش از هر جای دیگری در روابط عاشقانه باید تجربه شود. یکی دیگر از همبستههای عشق این است که به قول کریستوا، ما غریب ستیزی و بیگانه ستیزی را کنار میگذاریم. عاشق فکر میکند همه انسانها از همان جنس معشوق او هستند، پس عاشقِ نوع بشر میشود. پس دیگر غریبه ای وجود ندارد؛ فرقی نمیکند افغانستانی باشد، یا اسرائیلی، یا فلسطینی. او همه شان را انسان در نظر میگیرد.
میپذیرد که انسانها همه یا کودکند یا نوجوان یا بزرگسال و همه میخواهند زندگی کنند، مثل خودش، و دنیاهایی دارند که ممکن است متفاوت با او باشد.
یکی دیگر از ویژگیهای عشق رمانتیک، اهمیت لذت و تن است که گیدنز و بدیو به آن اشاره میکنند. رولان بارت هم در کتاب «سخن عاشق» نوشته است که آن لحظهای که ناخن به ناخن میخورد، آغاز ماجرای عاشقانه است، همان اولین تماسها. یکی از مراحلی که در کتابش درنظر میگیرد، این اولین تماسهاست، که جزئی از آن رویِ آورندگی و جزئی از آن ادراکی است که دو نفر نسبت به همدیگر دارند. بدیو میگوید که یکی از ویژگیهای عاشقی تواضع تن است؛ یعنی، وقتی که سکس را به شکل یک آیین میبینیم، نه به شکل نمایش. چولهان به این موضوع اشاره میکند که سکس در دنیای امروزی به نمایش پورن بدل شده است. پورن اصولاً حرمت زدایی از عشق و مناسک عاشقانگی است، آن را به کالا و یک چیز نمایشی تبدیل میکند تا دیگران بتوانند مصرفش کنند. در فیلم پورن، حالتها و بدنها و کارهای عجیب و غریبی که وجود دارند، برای به تعویق انداختن لذت مدام تغییر میکنند.
عشق این نمایشها را ندارد، یک آیین و مراسم است. در عاشقی تن فروتن است، مثل زمانی که عبادت میکند. حتی امروزه در تحقیقات جدید گفته میشود که سکسِ عاشقانه گونه ای مدیتیشن است؛ یعنی، در لحظاتی افراد را از جهان خلاص میکند. عبادت هم همینکار را میکند. عبادت هم مانند عشق، انسان را از جهان جدا میکند و به سوی یک امر استعلایی و بیرونی میبرد. چیزی که برای این دو نفر عاشق عارض میشود (چراکه یک رخداد است)، که وجه بیرون بودگی هم دارد، برای ما قابل فهم و دستیافتنی نیست. گیدنز به آن میگوید لذت. او این موضوع را جامعه شناختی بررسی میکند و میگوید، این وضعیتی است که در آن تن ها در اختیار یکدیگر قرار میگیرند.
این نکته را هم در نظر بگیریم که پس از پیشرفتهای پزشکی و تولید قرصهای ضدبارداری و کاندوم و روشهای دیگر پیشگیری از بارداری، تولیدمثل و سکس کاملاً از هم جدا شده اند. ابزارهای جدید این لذت را در رابطه عاشقانه به وجود آوردند. در گذشته، بارداری و نگهداری از بچه قلمروی عشق رمانتیک را منحل میکرد، عشق را کنترل و منضبط میکرد تا به سمت ازدواج حرکت کند. برای همین به مجنون میگفتند مجنون، کسی که ازدواج میکرد مجنون نبود و کسی کاری با او نداشت. عاشق بودنِ مجنون و لیلی که هرکدام در قبیله جدایی بودند، خارج از قواعد آن زمان بوده است. در جهان امروز، با اینکه عشق رمانتیک پایه ازدواج شده است اما پس از مدتی آن هم از بین میرود. اریک فروم در کتاب «هنر عشق ورزیدن» چرایی اش را توضیح میدهد: چون افراد آموزش عاشق بودن ندیده اند. آن چیزی که در ابتدا احساس میکنند، یک شور و هیجان است چه بخواهیم و چه نخواهیم از بین میرود. درحالیکه عشق یک هنر است، پس آموختنی است، مثل نقاشی.
فارغ از بعدهای درونی و منطق درونی عشق، عشق رمانتیک در جهان امروز، ابعاد دیگری هم دارد که یکی از آنها دیسکورس یا زبان عشق است. این بُعد عمدتاً در پیوند با موسیقی و ترانه و رقص دیده میشود و از ابعادی است که جهان را مستحکم و سلامت نگه میدارد. برای مثال، صحنه ای در یکی از فیلمهای کوبریک وجود دارد که فرانسویها در جنگ پیروز شده اند و آلمانیها را به اسارت گرفته اند. بعد در کافه نشسته و همه دارند میزنند و میرقصند و مشروب میخورند، با هم خوشند. زنی آلمانی را روی سن میآورند تا کاری کند که بخندند و سرگرمشان کند، جوکی بگوید یا مثل دلقک بازی کند یا هر کار دیگری. زن شروع میکند به خواندن، یک آواز به آلمانی میخواند و با اینکه آنها فرانسوی اند و زبانش را نمیفهمند، با آن ملودی و صدا همراهی میکنند و باقی صداهای محیط ساکت میشود. آنها هم همخوانی میکنند، همنوا میشوند. یکی از دوستانم در تفسیرش نوشته بود که چطور در آن لحظه جنگ از بین میرود، مرزها از بین میروند، اختلافهای قومی از بین میروند، اختلافهای زبانی از بین میروند، و چه قشنگ زبان موسیقی، زبان عشق، زبان ترانه و زبان آواز به جهان استحکام میبخشد.
شعرها و ترانه ها و موسیقیِ عاشقانه بخشی از تجربیات ما انسانهاست و میتواند به زندگی و روان ما سلامت ببخشد. آدمهای خشن اصولاً آدمهایی هستند که یک بار هم چنین تجربه هایی در زندگیشان ندارند. خشونت حاصل نبود عشق است. در مقابل عشق نفرت نیست، بخل است و درون بخل، تکبر و خشونت وجود دارد. تا زمانی که فرد نتواند داشتههای معنوی و مادی اش را به دیگران بدهد، در واقع مشغول مصرف کردن دیگران است. در دستگاه سرکوب هم تن یک آدم دیگر با کوبیده شدن و له شدن و آسیب دیدن در حال مصرف شدن است.
پس گسترش زبان عشق در عالم یعنی گسترش گفت و شنود عاشقانه در عالم. لویناس میگفت کلمه سلام جهان را نجات داده است. چه جنگهایی که با همین سلام از بین رفته اند.یا تعبیر الهیاتی زیبای دیگری وجود دارد که وقتی خداوند میگوید من رحمانم، این جمله خبری نیست، امری است؛ یعنی تو رحمان باش. یا وقتی میگویند خدا عاشق است، یعنی تو عاشق باش.
بخشی از این زبان عشق هم زبان هدیه است؛ چیزهایی که به همدیگر تقدیم میشوند. ایوا ایلوزمیگوید ما (در معنای منفی اش) emotional capitalismداریم که یعنی استفاده از احساسات مردم در صنعت روانکاوی. اما معنای مثبت emotional capitalism این است که به هر میزانی که در جهان گل هدیه داده شود، به همان اندازه جهان لطیفتر خواهد شد. هرچقدر گلهای بیشتری کاشته شوند، جهان لطیفتر و زیباتر خواهد شد.
یکی دیگر از مهمترین همبسته های عشق، جغرافیای عشق است؛ یعنی محیطهایی برای گفتوگوی انسانها با یکدیگر. برای مثال در یونان میدانهایی وجود داشته بهنامِ آگورا که آدمها به آنجا میرفتند و باهم دیدار و گفت و گو میکردند. یا مثلاً در فیلم لیلی و مجنون که یک کارگردان عرب ساخته است، ملاقاتهای لیلی و مجنون در چاه و مسجد و مکتبخانه بودند. چنین محیطهایی در جهان کنونی بسیار کم اند. امروزه نهادهایی وجود دارند؛ مثل دانشگاه، پارک، کافه، محیطهای هنری و غیره. ما اغلب در دانشگاهها عاشق میشویم؛ با جزوه و فیلم و حرف زدن. به میزانی که امکان گفتگو فراهم میشود، جهان احساسیتر و عاطفیتر میشود، چراکه امکان بروز احساس و عاطفه بیشتر است. هر چقدر نیمکتهای پارک خالیتر و کافه ها خالیتر باشند، آسیبهای جامعه بیشتر خواهد شد. این خالی شدن نشان میدهد که آدمها از هم دورتر شده اند. در مورد دیگری، اینکه شهرداری اصرار دارد کسی روی چمنها ننشیند، از حماقتش است. چمنها برای نشستن انسانها رشد کرده اند. یا آبها و فواره ها در سطح شهر انسانها را نگه میدارند تا نگاهشان کنند. این ایستادن و نگریستن با پاساژگردی متفاوت است. وقتی فرد وارد مغازهای میشود و مثلاً شالی میخرد، مغازه بعدی شال خوشگلتری دارد، بعدی همینطور. پس آدمها هم برایش به همین شکل میشوند، آدمهای پولدارتر و شیکتری هم هستند. اما آن فواره های که برای دیدنش میایستیم، کالا نیست و به جای میلِ به فاصله گیری از معشوق میلِ به نزدیکی را در فرد ایجاد میکند؛ همین میل که دوست دارد نوازشش کند یا دستش را دور گردنش بیندازد یا دستش را بگیرد. ایجاد چنین محیطهایی در شهرهای امروزی لازم است. چنین نکاتی در معماریهای جدید، مثلاً در سوئد و نروژ و دانمارک، درنظر گرفته میشود و به واسطه همین کارها، شهر انسانیتر میشود. حقّ به شهری که دیوید هاروی بهش اشاره میکند نیز مرتبط با همین بحث است.
گوشه دیگری از این بحث که به درون و بیرون عشق مرتبط میشود، روایت عاشقانه یا ادبیات عاشقانه است که با دیسکورس عاشقانه متفاوت است، دیسکورس عاشقانه مرتبط با گفت و گوی عشاق با یکدیگر و خاطرات و اتفاقهایی است که بین دو نفر میافتد و ثبت و ضبط میشود. ولی در قصه ها، شعرها، سینماها و تئاترها روایت هایی هستند که آنها را دیگرانی در خصوص عشاق میگویند و مینویسند. نمونه بارزش در دهه شصت، کتابهای فهیمه رحیمی بود که به میزان بالایی مصرف میشدند و در واقع اولین فهم ها از عاشقانگی را برای افرادی به وجود میآوردند. در داستانهای او اتفاقهای عاشقانه در خانوادهها رخ میدادند. یا مثلاً چون من جنوب بودم و تلویزیون های عرب فیلمهای هندی پخش میکرد، عاشقانگی را با سینمای هند تجربه کردم. الگوی من درباره عشق از عشقهای اتفاقی و ناگهانی در فیلمهای هندی شکل گرفته است. یا نمونه بارز دیگر مثل مادام بوواری یا رومئو و ژولیت در ادبیات، یا داستان عشق سیمین دوبووار و سارتر یا آرنت و هایدگر در عالم فلسفه. این موارد از جمله روایتهایی با تاثیر جهانی هستند. مهم این است که هر چقدر بیشتر چنین قصه هایی یا لیلی و مجنون، خسرو و شیرین و شیرین و فرهاد روایت شوند و درباره شان گفت و گو شود. من سر کلاسهایم چنین کاری میکردم؛ یک ساعت درس میدادم و باقی کلاس را به بیان قصه ای عاشقانه، شنیدن تجربه خود بچه هاو روابط عاشقانه شان با یکدیگر میگذراندم. فرقی هم نمیکرد از عشق بین همجنس یا جنس مخالف حرف بزنند.
عشق، ادبیات و سیاست
با اینکه هانا آرنت نگاه مثبتی به عشق نداشت و عمدتاً اهل سیاست بود، اما پیوندی را بین ادبیات و سیاست نشانمان داده است. او ادبیات را مهمترین فضای مدنی و مهمترین فضای گفتگو میدانست. به عقیده او ادبیات جایی است که انسانها در آن با هم رودررو میشوند. پس در ادبیات میتوانیم انسان و جهان را بفهمیم.
مثلاً کسی که در بوشهر زندگی میکند، از طریق ادبیاتی که در آن از شمالیها میگوید، میتواند فضای شمال را درک کند. اگر هم به شمال سفر کند، به آن شناختی که ادبیات به او میدهد، نمیرسد. یا مثلاً کسی که آثار فرانسوی را ترجمه میکند، به سفر به فرانسه نیاز ندارد؛ ادبیات فرانسه باعث میشود او آن جنس عشقها و خنده ها و آدمها را بفهمد و احساس کند. با خواندن ادبیات جهان، جهان به درون انسان میرود. در این بین، بیگانگی از بین میرود و وسعت وجودی فرد گسترده میشود، جهان برای او بزرگتر و عمیقتر میشود. به قول آرنت، کثرت انسانیفهمیده میشود. درواقع، آرنت از یک بدن سیاسی حرف میزند؛ از اینکه آدمها از طریق واژهها به یاد آورده میشوند. سیاست جهان در به یادآوردگی است، سیاست جهان در خاطره سازی و روایتگری است.
نوجوان امروزی دیگری را مصرف میکند؛ به این معنا که میخواهد دیگری او را ببیند، او در یک نمایش بازیگری میکند. در عشق اینطوری نیست، در عشق فهم و ادراک، دریافت، همراهی، درونی کردن، درگیرشدن با راز دیگری تجربه میشود. از طرفی، روابط عاشقانه به معنای دقیق کلمه سیاسی هستند، چراکه انسانها در آن با هم گفت و گو میکنند. بدیو سیاست را عمومی و عشق رو خصوصی میدید، اما نظر چولهان این است که اصولاً سیاستمداربودن یا متفکربودن از پیامدهای عاشقی است. متفکربودن هم در اینجا به معنای گرفتارشدن بین داده ها نیست. اریک فروم در فصل آخر کتاب «هنر عشق ورزیدن» میگوید این عصر، عصرِ دادهها و اطلاعات است ولی داده ها تفکر ایجاد نمیکنند. تفکر با ماندن در خود و تامل درونی شکل میگیرد و لازمه این اتفاق این است که کسی را دوست داشته باشیم. به همین دلیل عاشقی مقدمه حکمت و فلسفه است.
بدین ترتیب، عشق مقدمه سیاست هم میشود. سیمون وی (فیلسوف فرانسوی) میگفت که مهمترین نیاز انسان نیاز به ریشهداشتن است. ریشه داشتن یعنی فرد در شبکه ای از انسانها کنشهای فعالانه و واقعی داشته باشد، یعنی در یک اجتماع (community) در پیوند با دیگران باشد. فرد برای اینکه در پیوند با دیگران باشد، به شور و عاشقانگی نیاز دارد. این پیوند مرتبط با هستی یا اگزیستانس انسان است، چیزی که ما فراموشش کرده ایم. گابریل مارسل میگوید که ما نیاز مبرم به هستی شناسی داریم، چراکه دنیای مدرن آن را از بین برده است. در کتاب «انسان مسئلهگون» مارسل اشاره میکند به اینکه امروزه خود انسان به مسئله تبدیل شده است. یا رولو می میگفت که تمام پروژه هایش این است که موقعیت انسان را عمیقتر درک کند.
تمام متفکران اگزیستانسیال و پدیدارشناس با خود موضوع انسان کلنجار رفته اند. ما یادمان میرود که همیشه مهمترین نوع آموزش، آموختن از خود انسان است و عشق یعنی همین که فرد درگیر انسان میشود. به این معنا سیاسی میشود چون انسانهای دیگر هم برایش مهم میشوند. زمانی که کشتار و فقر و کارتن خوابی و حاشیه نشینی واکنشی در ما ایجاد نکند، یعنی ما تبدیل به همان جامعه بی احساس و اسکیزویید که رولو می توصیف کرده شده ایم. در این وضعیت میل به افسردگی، انزوا، خودکشی و خودزنی، گله شدن و پیروی گله وار از افراد دیگر درون افراد شدید میشود (چه آن فرد خمینی باشد، چه احمدی نژاد). اما عشق ما را دائماً گرفتار مسئله انسان نگه میدارد تا از انسان بیاموزد. بدن فرد بدن سیاسی است که در یک شبکه و پیوند، میان کثرتی از انسانهای دیگر، در یک اجتماع زنده است و به زبان کریستوا، شر یعنی گسستن این پیوند. جامعهای که شر شده است، جامعهای است که پیوندها در آن گسسته شده اند. شر هم میتواند دزدی موبایل باشد، هم میتواند کشتن مهرجویی باشد. دو طرف در آن مقصرند؛ قاتل و مقتول. مسئله عمده ما پیوند نداشتن با یکدیگر است، نبود همبستگی اجتماعی و انسانی است. این امر حتی بیشتر از نوع نظام سیاسی کشور مهم است.
مقاومت در برابر احمق شدن
در جهان سرمایه این سوال کلیدی وجود دارد که آیا من دیده میشوم؟ دیگران من را به عنوان استاندارد میپذیرند؟ در عبادتگاه و رو به خداوند هم چنین پرسشی مطح میشود: آیا خداوند مرا میبیند؟ آیا من توانستم رضایت خداوند را جلب کنم؟ اینجا خداوند همان سرمایه است. خداوند هم انسان را موجود نادانی میداند که باید هدایت شود. سرمایه هم میخواهد تو را در مسیرهای مصرف کالاهایی که تولید میکند هدایت کند.
رانسیر در کتاب «استاد نادان» داستان یک معلم فرانسوی به نام ژان ژاکاتو را تعریف میکند که در جریان جنگ و درگیریها به هلند رفته است و معلم عده ای هلندی شده است درحالیکه زبان آنها را هم نمیداند. زبان خودش فرانسوی است. آنها هم فرانسوی نمیدانند. ژاکوتو شعارش این است: انسان نادان میتواند به انسانهای نادان درس بدهد چون هوش برابری دارند و میتوانند باهم گفت و گو کنند. ایدهای که بعدها رانسیر بسطش میدهد و به هنر و سینما هم میبرد.
او درباره جایگاه استاد و شاگرد حرف میزند. اینکه نادانی یک صفت مشترک بین استاد و شاگرد است، اما چون استاد کلاس را مدیریت میکند دامنه نادانی دانشجویانش را هم هر جلسه تعیین میکند. درحالیکه استاد هم نادان است. رانسیر میگوید این نوع از آموزش حماقت پروری است. چون این واسطهای که وجود دارد نادانی است. اگر این را برداریم، استاد و شاگرد برابر میشوند. در این حالت، استاد میتواند با دانایی های دانشجویانش گفت و گو را شروع کند.
عنوان کتاب دیگری از رانسیر «تماشاگر رهایافته» است.اینجا درباره تماشاگر منفعل صحبت میکند، تماشاگری کهتا مدتها حین اجرای تئاتر حضور منفعلانه ای داشت. برشت و آرتو این جایگاه انفعال را مورد هدف قرار دادند. برشت در اجراهایش آشنازدایی کرد، مثلاً وسط نمایش ننه دلاورش که شخصیت دارد درباره شجاعتها و جنگ حرف میزند، میگفت متوقف شوید! بیایید درباره جنگ حرف بزنیم! واقعاً جنگ چیز خوبی است؟ آیا همه موافقند که بچه های ننه دلاور شجاعانه جنگیدند و کشته شدند؟ آرتو هم در اجراهایش به نوع دیگری مخاطبانش را وارد بازی میکرد، با درگیرکردن احساسی شدید در وضعیتها. این دو راه حل در جهان تئاتر ارائه شدند. اگر بخواهیم درباره حضور نوجوانان در جامعه صحبت کنیم، ما هم نیاز به یک آشنایی زدایی داریم. باید بتوانیم آنها را به نوعی وارد جریان این بازی کنیم، مثلاً با یاددادن تفکر انتقادی. رانسیر موضع را فراتر میبرد. در کار برشت و آرتو هم یک مفروض نادانی در تماشاگر وجود دارد. کارگردانِ اجرا دانای کل است و تماشاگرانش نادان هستند. پس مهم این است که این مفروض به طور کلی از میان برداشته شود. در مواجهه با نوجوان هم این نیاز وجود دارد. پس ما به نوجوان یاد میدهیم که جهان سرمایه میخواهد همه را تحمیق کند. تلاش ما برای آموزش و ازمیان برداشتن این پیشفرض نوعی مقاومت در برابر احمق شدن است.
منبع: کانال تلگرام رخداد تازه